تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
سلام - من اومدم - نمیدونم آخرین بار کی اومدم نت و کی آپ کردم - الان خیر سرم نی ریز شیراز هستم - شهری که توش امکانات بیداد میکنه - فکر نید تاسی های اینجا ۷ نفره است - این دیگه اوج پیشرفته - تعجب نکنید براتون توضیح میدم : راننده یک نفر - دو نفر جلو و متاسفانه ۴ نفرم عین .... مجبورن ردیف عقب بشینن . در راستای پیشرفته بودن  اتوبوس موجود نیست - کل مساحت شهر زیبای نی ریز را میتوان در عرض ۲ دقیقه گشت زد . وای فکر کنید آخر پیشرفتند .

دلم بدجور گرفتس - ترجیح میدم شاملو بنویسم براتون و بعدشم برم بمیرم تا یه مدت دیگه که شاید آفتابی بشم و بیام نت و اعلام زنده بودن بکنم .

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
حق با چارلی چاپلین بود....شکستم قبل از اینکه بالی بگیرم

از همین حالا خوب میدانم که دیگر بالی در کار نیست ... شاید

بهتر است پاهای شکسته ام را برای دوباره قدم زدن گچ بگیرم

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |

سلام دوستان عزیزم . آپ قبلی به خاطر یه سری مسائل حذف شد . از همه ی دوستانی که برام کامنت گذاشته بودند تشکر میکنم - همین طور از کامنت های خصوصی . اینم یه شعر ازاحمد شاملو - این بهتر به روحیات من میخوره تا طنز نوشتن .

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

1www.gisha.sub.ir (42).jpg

 تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
 تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
 دست در حسرت سنگ
 سنگ در آرزوی پرواز است


www.gisha.sub.ir (1).jpg

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت |

سلام . من اصلا" حالم خوب نیست پس از شما هم نمیپرسم . چه معنی داره وقتی من اعصابم خورده و حالم بده بقیه خوش باشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح اول وقته و احتمالا" خیلی از شماها هنوز خوابین ولی من ؟؟؟؟؟ خواب باهام غریبه شده و عوضش ........ الان دارم متالیکا گوش میدم ( از همون سی دی هایی که لارس بهم داده - خدایا که چقدر داد میکشه و من چقدر از این آهنگ و آهنگ بعدیش خوشم میاد ) میدونید خوبیش به چیه؟؟؟ خودم میگم - خوبیش به اینکه وقتی صداشو تا آخر میدی بالا خودتم میدونی داد بکشی بدون اینکه کسی بفهمه و اعتراض کنه که زشته - عیبه - دختر که نباید صداشو بلند کنه - دختر که نباید چپ بره - دختر که نباید راست بره - بزار ساده تر بگم : تو که نباید اینکارو بکنی - تو که نباید اون کارو بکنی - اصلا" چه معنی داره تو گریه میکنی؟؟ چه معنی داره تو اخم کنی؟؟ چه معنی داره تو داد بکشی؟؟ چه معنی داره بگی میخوام برم دانشگاه ؟؟؟؟ هان چه معنی داره؟؟؟؟ دختر این قدر خودسر؟؟؟ اینقدر از خود مچکر؟؟؟ دختر اینقدر بد؟؟اصلا" دختر اینقدر کوفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونی چیه؟ دست پیششو گرفتن که یه موقع پس نیفتند ...... هههههههههه بعد کم میاری - آخه میخوای فرار کنی از اون موقعیتی که توش هستی - اینجاست که دوستای واقعیت خودشو رو میکنن - دوستت هستند یا بهت ترحم میکنند نمیدونی فقط اینو میدونی که وقتی گفتی آقا آخر خط اینجاست - تا اینجا اومدی حالا دیگه باید راهتو بکشی و بری بهشون برخورد - یکیشون گریه کرد - اون یکی سرت داد کشید و سومی تهدید کرد .

اون که گریه کرد از خودت وضعش بدتره ولی چون بهت قول داده داره نهایت تلاششو میکنه - اونی که سرت داد کشید دید نه بابا با حرف و نصیحت راضی نمیشی حتی با تهدید هم راضی نمیشی - بنده خدا نهایت تلاششو کرد تا از خر شیطون بیای پایین ولی مرغ تو فقط یه پا داره ... کار کشید به نفر سوم و بزرگترین نفر .... اعصابش بهم ریخت - از دستت حرص خورد - احتمالا" فحشتم داده - هر چی گفت براش دلیل آوردی - دیگه حسابی قاطی کرده بود که آخرین حربه اش را بکار گرفت و ............ بله جواب داد ...... مثل همیشه اون موفق شد - تهدیدش کارساز بود .... فکر کنم اونقدر بشناسیش که بفهمی الکی حرف نمیزنه و از خودت تعطیل تره ......... ازت قول گرفت و توی ...... هم بهش قول دادی .... ههههه بهت گفت اگه دوزار برات ارزش دارم .... هنوزم نمیدونه تموم دنیاته ؟؟؟ یعنی نمیدونه یا تظاهر میکنه؟؟؟؟ در هر صورت بازم مثل همیشه کاردش برید و مثل ..... قول دادی. این وسط یه سری از دوستات فقط شنونده هستند ..... شنونده بودن هم خوبه - گرچه یکطرفه است ولی بازم آرومت میکنه و یه سری از دوستات که ...... نمیدونی اسمشون دوسته یا ...... در هر صورت اونا حذف شدند و پشت سرشونم نگاه نکردند - این وسط از طرف یه سریشون بی معرفت هم شدی و خیلی چیزای دیگه . از این حرفا زیاد شنیدی و گوشت پره - حاله دیگه به جایی رسیدی که فقط دنبال یه جای دنج و ساکت میگردی بدون مزاحم - همون سوراخ موشم برات غنیمته - عصبی و داغونی - تحمل شنیدن هیچ حرفیو نداری جوری که زود از کوره در میری و صدا دادت میره تا 7 تا خونه اون طرفتر - (به قول یکی که میگفت انگار به اسب شاه گفتند یابو )خیر سرت عید اومده و همه چیز نو شده ولی .... دلت خوشه ها ؟؟؟ کدوم عید؟؟؟؟ امسال بدترین عیدی بوده که تجربه کردی - از همون اولش نحس و کوفت بود ..... مهمونی های اجباری - خنده های تصنعی - ظاهر سازی دروغی و .......... آخرش دیگه جونت به لبت میرسه و فقط یه چیزو فریاد میکنی :

لعنت به من که قول دادم - لعنت به من .... اگه قول نداده بودم همون دیشب از روزگار محو شده بودی - بدون اینکه آب تو دل کسی تکون بخوره یا به کسی بر بخوره ولی تو ی ........ با یه قول خودتو پایبند کردی ...........

پله ها در پیش رویم - یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم - برسرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن

تا به گرد گردنم پیچد عصایم مار شد

اژدهای خفته ای بود ‘ آن زمین استوار

زیر پایم ناگه از خواب قرون ‘ بیدار شد

مرغ دست آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه خوار

و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ ‘ خاموشی گرفت

بسکه در گلشن ‘ شبیخون خزان ‘ تکرار شد

تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا

جابه جا در باغ ویران هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد که عاشق شاعر ! مگر

کان دل پر آرزو ‘ از آرزو ‘ بیزار شد

بسته خواهد ماند این در ‘ همچنان تا جاودان

گرچه بروی کوبه های مشتمان رگبار شد

زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگار ‘ از شوکران سرشار شد .........

حسین منزوی

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت |

سلام دوستان عزیزم . عید همتون مبارککککککککککککککککککککککککککک.

خوب ایام تعطیل و مسافرت و دید و بازدید و آجیل و شیرینی دیگه .....البته اگر مثل من از عید بدتون بیاد که واویلا - وگرنه احتمالا" بهتون خوش میگذره.در هر صورت امیدوارم همه ی افراد سال خوب و خوشی داشته باشن ( من که از همون روز اول عید بدجور خوشی و خوبی سال جدید را دیدم و در راستای اینکه سالی که نکوست از بهارش پیداست - پس تا آخر سال معلومه که چه سال کوفتی خواهم داشت )

خوب و اما اصل مطلب : دوستان گلم همین جوری که تو نت چرخ میخوردم عکس دوتا نینی را پیدا کردم - حالا:

شماها بگید کدومشون قشنگترن ؟؟؟  و احتمالا" عکس چه کساییه؟؟؟؟؟؟

منتظر نظرات و حدسای شما هستم .مرسییییییییییییییییی از همتون.

Click for Full Size View

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت |

سلام . خوب قراره آپ کنم ولی طبق معمول موندم که چی بنویسم . آخه یکی نیست بهش بگه چرا زور میگی ؟؟؟بشینم عشقولانه بنویسم؟؟؟ ولی واسه کی؟؟؟ آخه لاو پیدا نمیشه که؟؟؟ دارم یه ترانه ایی گوش میدم ولی نمیدونم خوانندش کیه - داره میگه :

اگه چشمای تو هرگز / منو اینجوری ندیده

اگه تو باور ابرت / کسی آفتاب نکشیده

اگه دست مهربونی / روی شونه هات نبوده

اگه شاعری تا اینجا / واسه چشمات نسروده .........

من بی ستاره اینجا / شعر چشماتو سرودم

توی فصل مرگ احساس / شب و روز یاد تو بودم ......

بقیش دیگه مهم نیست - نزدیکه عیده و طبق معمول خونه تکونی . وای چقدر این کار سخته - اگه یکی هم مثل من ........ باشه که هیچی - 3 روزه میخوام اتاقمو تمیز کنم ولی هنوز شروع نکردم - آخه حالا کو تا عید؟؟؟؟؟؟ چقدر حرصم میگیره از عید ....

دوستان واسه داییم و دوستم دعا کنید - تصادف کردند و تو بیمارستانن - ماشینشون با یه ماشین دیگه شاخ به شاخ شده و بعدش ...................اینم عیدی قبل از عید.

یکی دوساعت پیش تلفن زنگید و من رسما" دعوت شدم که برم باشگاه ولی لباسای من که نیست . هفت تا کوه قاف قایم شده که یه دفعه خدای ناکرده شیطون تو جلدم نره و برم باشگاه . ... جای شماها پر همین که به مامان خانم گفتم لباسامو میخوام تا برم باشگاه .... چنان دادی سرم کشید که موهای سرم سیخ شد ... آخه چرا ؟؟؟؟؟ مگه من کفر گفتم؟؟؟ بعدشم رییس بزرگ فرمودند : اگه یکبار دیگه اسم باشگاه و اینجور چیزا را آوردی نیاوردی .... تهدید میکنند ...

حالا مثلا" بهم برخورده و قهرم .... این دفعه مامان خانم از خر شیطون پیاده نمیشه و اجازه نمیده که برم ......... آخه این شانسه که من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه بسه خیلی چرت و پرت گفتم - زیادی مستفیض شدید - در آخرم یه شعر از حمید مصدق - امیدوارم خوشتون بیاد - همتونو دوست دارم :

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم

که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند

مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است

که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند

به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران

زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند

من آن غریب درخت کویر سوخته ام

که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند

به غیر که وفا از پری رخان خواهم

به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند

فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق

چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟

حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود

طنین نامتو تا در ترانهای نفکند

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت |

 

قهر باران , جور طوفان داشتم

تا چو گلبن گل به دامان داشتم

خود نکردم دا من غم را رها

گوییا با غصه پیمان داشتم

در جوانی چهره ام در هم شکست

بس که در دل درد پنهان داشتم

گل نمیخواهم که در باغ دلم

داشتم داغ و فراوان داشتم

خجلت دل را کشیدم سالها

سفره خالی بود و مهمان داشتم

پشت دیواری به خاکم بسپرید

من که بیم از روی دربان داشتم

هر چه بلبل نغمه خواند و گل شکفت

غنچه سان سر در گریبان داشتم

تا چراغان بود با سیلی رخم

آبرویی بین یاران داشتم

مهمان بودم در این دنیا ولی

روز و شب اندیشه ی نان داشتم

ساعتی صد بار مردم , ای دریغ

باز هم بدنامی جان داشتم

ریشه اش در انتظار تیشه بود

بر درختی گر که سامان داشتم

روز خشکی منت آتش , پریش

فصل سبزی ناز باران داشتم

 

 

پریش

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت |

رهگذرم
کوله ای بر پشت دارم از سوال
با سری پرسودا
رو به خورشید روان
زیر نور خورشید
پاسخی می جویم
در فراق خورشید
در شب تیره و تار
من چراغی دارم
با جواب می سوزد
در گذرگاه سفر
گه گداری
خانه ای می بینم
و چراغی روشن
یک نشانه یک پیام
بار دیگر یک مسافر زمینگیر شده
یکی از جنس خودم
دل به گل داده فراموش شده
از سفر می پرسد
من ز مقصد گویم
لحظه ای شوق سفر
می شود بیدار در عمق دلش
بار دیگر چشم هایش می زند برق شروع
دست او می گیرم
پای او همراه نیست
ذهن او بیمار است
چاره ای نیست وداع می گویم
رو به خورشید روان
از فراز تپه
لحظه ای می نگرم
خانه پیداست هنوز
چشم او هم بر راه
زیر لب زمزمه گر
اگر او بود سفر
تا چه حد زیبا بود
بار دیگر تنها
راه می پیمایم
کوله ای بر پشتم
قطرهای اشک به چشم
با خودم می گویم
شاید یک روز دگر
در گذرگاه سفر
خانه ای گشت پدید
با چراغی روشن
شاید از جنس خودم
صبح یک روز قشنگ
همسفر پیدا شد
شایدم روز دگر
کاروانی از ما
عازم خورشید شد
  

 

شاهین رضایی

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت |

میخوام یه آپ متفاوت بنویسم.سیاسی؟...اجتماعی؟.... نمیدونم اما اینو میدونم که با همه نوشته هام

فرق داره این یکی.میدونین برای چی این رو میگم؟بخونین راحت تر میفهمین منظورم رو:

-------------------------------------------------------

فبل از اینکه بخوام این چیز ها رو تو وبلاگم بذارم داشتم با لارس بزرگ حرف میزدم و چون

راجع به همه چی داشتیم حرف میزدیم یواش یواش بحثمون کشیده شد به سمت فلسطین و غزه و

محاصره اش.....

گفتم:بنده خداها این آدم های توی غزه دیدی چجوری تو محاصره هستن ؟

گفت:حقشونه!خیلی راحت این کلمه رو گفت

گفتم:چرا؟این اسرائیلی ها هر کاری دوست دارن میکنن اونجا اونوقت تو میگی حقشونه؟

گفت:آدم زورگو باید پوزش بخوره به خاک و ملت زور گو هم باید متلاشی بشه....هرچیزی

اگه از حدش بگذره سزاوار منهدم شدنه!!!

گفتم:اسرائیل داره زور میگه نه فلسطین.

عصبی شد یه کم. گفت:نه دختر خوب آخه چرا تو فضایی که سانسور داره حرف رسانه رو باور میکنی؟به تاریخ رجوع کن و مغزت

گفتم:نمیدونم توضیح بده

گفت:تاریخ و علت جنگ رو میدونی؟

-:نه

گفت:برات میگم.... تو جنگ(جهانی دوم)به دستور هیتلر داشتن نسل یهودی های اروپا رو از بین میبردن ... سازمان ملل برا جلوگیری از اون گفت یهودی های اروپا یه جایی تو آسیا پیدا کنن و برن اونجا زمین بخرن و زندگی کنن تا جنگ تموم شه. یهودی های اروپایی هم اومدن تو بیت اللحم و فلسطین شروع کردن به زمین خریدن و کار کردن. تومدت جنگ تقریبا اکثر یهودی های اروپا تو فلسطین بودن و بعد از جنگ هم تا مدت زیادی تو صلح و صفا داشتن زندگی میکردن تا اینکه بنا بر این شد که حالا که بیشتر یهودی ها اینجا هستن بیان برا خودشون یه دولت تشکیل بدن و مستقل باشن... تا این حرف اومد بیرون فلسطینی ها انگار کک به تمبون خودشون انداختن سریع شلوغ کردن که :نههههه اینا باید از اینجا برن .. ما مسلمونیم اینا جهودن و این جور مزخرفات... تلاش سازمان ملل برا اینکه بتونه یه جورایی میانجی باشه هم بی اثر بود... حتی سردمداران وقت اسرائیل گفتن باشه شما پول زمین ها رو بدین ما گردنمون از مو نازک تر بر میگردیم اروپا. اما این فلسطینی ها گفتن:نه شما زمینای ما رو غصب کردین از پول هم خبری نیست باید هم برگردین... اسرائیلی ها هم که دیدن بحث رو گردن کلفتیه گفتن حالا ما هم نمیریم ببینیم کی میتونه ما رو از جامون تکون بده(این تیپ حرف زدنش منو کشته!)و این شد که جنگ راه افتاد

گفتم:اما جنگ نابرابریه

گفت:وقتی من زورم به تو نمیرسه بیجا میکنم بهت زور بگم اما اگر هم گفتم و تو زدی دندونای منو ریختی پایین حقمه مگه نه؟

گفتم:خوب؟

ادامه داد:اون هم همینه وقتی اسرائیلی ها این همه تجهیزات دارن میتونن ازش استفاده کنن(عصبی تر ادامه داد)تو غزه دارن مردم مث سگ پر پر میشن اونوقت این سید حسن نصر الله ابله میگه:ما اگه بخوایم میتونیم سه حرکت اسرائیل رو نابود کنیم. حقشه که یه بمب هم تو ماشن این کار بذارن و آنچنان تیکه پاره اش کنن که نشه جمعش کرد مث اون یکی احمقی که زر مفت زده بود ترورش کردن(رهبر قبلی حماس رو میگفت!)

گفتم : اما اونا مسلمون هستن مث ما....

گفت: برو بابا هر دینی میخوان داشته باشن. رهبرشون بیشتر از کوپنش ور میزنه دندشون نرم برن تو محاصره....بالاخره معلوم میشه کی کم میاره

گفتم:تو احساس نداری مگه؟

گفت دارم اما این جمله شریعتی رو بیشتر از احساسم قبول دارم:(وای به حال ملتی که حرف روضه خونش برا اداره کشور از حرف جامعه شناسش بیشتر برش داره)

هنگ کردم... گفتم:یعنی تو میگی ما هم با حرف روضه خونها داریم میریم جلو؟

گفت: آره.مسلمه که آره.رضا خان با تمام بیسوادیش درست میگفت که دین جدا سیاست جدا... بعد اون مدرس بی مغز برگشت گفت:سیاست ما عین دیانت ماست!ای خاک بر سر ما کننن با این سیاست و دیانتی که هیچ کدومش بدردمون نخورد. تمام کشور های دین مدار دارن با فقر و بدبختی دست و پنجه نرم میکنن و اونایی که سکولاریستی و پلورالیسمی اداره میشن هم دین رو دارن هم رفاه

گفتم :سکولاریست چیه دیگه؟این ها چی هستن؟

گفت: ولش کن بابا جای اینکه رو این حرفا فکر کنی روز قدس برو تو خیابون شعار بده:مرگ بر اسرائیل... مطمئن باشه که میترسن و فلسطین رو دو دستی میذارن جلو این مردم عرب مارمولک خور(و زد زیر خنده اونم عصبی!!!)

میخواستم ادامه بدم که دیدم باباش داره صداش میکنه. گفت من کار دارم باید برم جایی خودت رو زیاد رو حرفا قفل نکن بچسب به زندگی

و رفت و من موندم با یه عالم سوال بی جواب

شما در مورد این گفتکوی کوچولو چی فکر میکنین؟

گفت: بیخیال تا همینجا هم حرص خوردم برات حرف زدم

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت |

امشب دوباره کبریت و شمع یار من است.. آه ... ادیسون .. می اندیشم ... اگرشمع و کبریتی نبود .... آن وقت چه ؟؟... چه فرقی میکند !!... باز منتظر نور ماه می نشستم .... فضای خانه سرد است و تاریک .... و من کنجی نشسته ام و فکرم را بر روی کاغذ به حس پرواز ، سکونش داده ام ... نسیم سردی از لای پنجره ی قدیمی به درون می وزد ..... انگشتانم احساس سردی در رگ هایش دارد ... پاهایم کرخت شده ... زبانم خشک است.. مورچه ای از پارچ آب بالا می رود... و درون ته مانده ی آبی که از سقف چکه می کرد .. غرق شد ... سوسکی از پاهای برهنه ام ، سست بالا می رود ... و به ته مانده های خاکستر دفترچه های شعرم ، خود را می رساند...تا گرم شود .... ولی بادی میزند..آتش ، شعله میگیرد و... سوسک می سوزد...... بر می خیزم ... و به پشت پنجره می روم ... بخاری نشسته بر روی شیشه ... و من با انگشتانم چیزی می نویسم .... بخار از نوشته ی من دلتنگ می شود و اشکی می ریزد ... « خدا چقدر ... باز سردم است» .. این تنها چیزی بود که از بخار بر روی شیشه مانده بود .... که ناگاه بادی شاخه ی خشکی را تکان داد ... شاخه ی خشک به شیشه فرو رفت .. و او نیز شکست ... ....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت |

سپردم عاقبت خود را به دیوار

نوشتم روی قلبی در کنارش

به دیواری که دل دادند به اشعار

که این که این معشوقه شد در انتظارش

به اشعاری که حک شد روی یک قلب

چو فردایی دگر آمد به دنیا

شدم سنگ صبور حرف دیوار

رسیدم پای دیوار قرارش

برایم قصه ای پر ماجرا گفت

کسی دیدم بلا نسبت کمی خر

از اندوه صدایی آشنا گفت

کمی پهن و درازی اش چو یک در

برایم از محبت ‘ عاشقی ‘ مهر

درون کله ی بی مغز او ‘ حیف

برایم از نگاهی مبتلا گفت

نبوده یک عدد مو ‘ یک عدد پر !

از او میگفت و دل را دربه در کرد

گزیدم یک عدد انگشت خود را

که از عشقش چرا باید حذر کرد ؟؟

که ای بابا امان از عاشق ما

از او میگفت و دل هم عاشقش شد

به او گفتم تویی نقاش این قلب ؟؟

اسیر عشق ‘ مجنونی دگر کرد

تویی آن عاشق شیدا و زیبا ؟؟

شنیدم از ته چاهی که آری

منم آن عاشق و با من چه کاری ؟؟

به او گفتم که تو خواندی مرا پیش

تو گفتی منتظر بر ناز یاری ؟؟

که ناگه یار ما غش کرد و افتاد

دل ویران من ناگه شده شاد

به او گفتم که غش کردی کمی زود

بگویم که نی ام شیرین ‘ فرهاد

که ناگه ژست او کلی بهم خورد

به جای غش کمی تا قسمتی مرد

و در آخر به یک سیلی شدم سرخ

دو دستم را گره زد ‘ با خودش برد

  

 

 

 سلام . دوستان عزیزم هر کدومتون سرکار رفتید تقصیر خودتونه . اصلا" چه معنی داره تا اسم عشق و عاشقی میاد همه تیز میشن ؟؟؟

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت |
دلم برای کسی تنگ است
 که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
 که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
 که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
 دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
 و در جنوب ترین جنوب
 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
 کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
 کسی .... دگر کافی ست

                                                                     حمید مصدق

woman playing 
with her hair. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!




آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
 

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت |

سلام دوستان گلم . اول از همه ازتون یه تشکر جانانه میکنم که این مدت دلتنگی های منو تنها نذاشتید و سر زدید . بعدشم یه تشکر خیلی جانانه تر از لارس عزیزم میکنم که زحمت آپ کردن وبمو کشید و باز منو شرمنده محبتش کرد ( طبق معمول منو مرام کش کرد ).

الان دارم اینو گوش میدم

I was waiting for so long

for a miracle to come

every one told me to be strong

dont- dont-dont- shed your tear

through the darkness and do it all

as the love makes it true........

چه غمگنانه گذشتی ...

در باورم نیست ... ز بد عهدی ایام روزگار ...

رفتی .... افسوس و واحسرتا ... آنچنان آرام و بیصدا - گویی نسیم که از شاخساران میگذرد - گویی امواج که بیصدا و غمگین بر ساحل مینشیند اما بدان یاد و خاطره ی تمام مهربانیها - گذشت ها و فداکاری هایت همواره تصویر گر ذهنمان خواهد بود ...

ای کاش اشک ها یاریمان نمیکردند تا ما نیز چون آذر به خاکستر می نشستیم ...

و اما قضیه ی غیبت من :

تو این مدتی که نبودم مامان بزرگم سکته مغزی کرد و بیمارستان بستری بود و دقیقا" دوساعت بعد از مامان بزرگم آقاجونمم سکته کرد و بستری شد . مامان بابام و بابای مامانم . ( اینو محض اطلاع گفتم ) . خلاصه اینکه مامان بزرگم فوت کرد و همه ی خانواده را داغون کرد . این مدتم که مراسم تشییع و ترحیم و هفته و .... بودش . در این بین اتفاقات دیگه ایی هم افتاد از جمله اینکه : مامانم قلبش گرفت - زن عموم راهیه بیمارستان شد - عمو بزرگم وقتی خبر فوت مامانشو میشنوه از رو دیوار می افته پایین و 3تا دنده هاش میشکنه و.....وووووووووووو مهم ترینش که کشته شدن من به دست شماها بود . آخه عزیزان من - فرزندان دلبندم کی گفته که من بیمارستان بستری شدم و مردم؟؟؟؟ آخه چرا منو کشتید؟؟؟؟ نکنه دلتون حلوا میخواسته؟؟؟؟؟؟؟؟..

فوت کردن مامان بزرگم باعث شد تا همه ی بچه هاش یکبار دیگه دور همدیگه جمع بشن . ماشاالله جمعیتی بودیم واسه خودمون خفن . یه چیزی تو مایه های 60 نفر . فقط عمو و عمه و اهل و بیتشون . حالا بگذریم از بقیه که تو مراسم شرکت کردند . تو حسینیه جا واسه مردم کم اومد . دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردند . رییس بزرگ (عمه خانم ) دستور فرمودند که دخترا شما برید دم در وایسید تا مردم بشینند .

اینم شانس ماست دیگه . حالا وایسادن که اشکالی نداره ولی با اون چادرهای کذایی وحشتناکه . حتی تصورشم عذاب آوره . مخصوصا" واسه من و زهره ( دختر عمه ام ) که بلد نبودیم چادرمونو جمع و جور کنیم . آخرشم که سر همین قضیه چادر دختر عمه ام سوخت . وای که چه کیفی کردم من . ( خباثتم گل کرده ). این وسط بازار لاو هم تا یه حدودی داغ بود که ....... بد آموزی داره نمیگم . تو این یک هفته من بیچاره یه شب کامل نتونستم بخوابم - روزا که همش مراسم بودیم و شبا هم که بیمارستان . .

خلاصه اینکه مامان بزرگم مارو تنها گذاشت و رفت . روحش شاد .

همه اینها به یه طرف حال آقاجونمم زیاد خوب نبود - ولی الان خدارو شکر حالش خوبه و چهارشنبه مرخص میشه . وای خیلی خوشحالم که آقاجونم خوبه . و خوشحالترم که شکوفه ی عزیزمم حالش خوبه و سلامته . شکوفه جون منو ببخش عزیزکم . و خوشحال ترم که دوستان عزیزی مثل شماها دارم

در آخرم دوباره از لارس عزیزم تشکر میکنم . خیلی برام عزیزی

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت |
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت |
سلام .

اومدم اینو بگم که سحر به خاطر یه سری مشکلات که براش پیش اومده

این مدت نمیتونه بیاد نت و من اومدم بگم که بهتره همه ما برا اینکه

مشکلاتش زود زود حل شه و حالش بهتر شه دعا کنیم باشه؟

میدونم که همه شماها هم با من در این مورد مواففقین

۱.ما شبی دست بر آریم ودعایی بکنیم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.آمد و بی بهانه ای به قلب من سر زد و رفت

نوشت بر لوح دلم کبوتری پر زد و رفت

نپرس بی وجود او چگونه زنده میشوم

که نزد دیدگان من دوباره او پرزد و رفت

برای من در این جهان دگر نمانده مرهمی

که زخم کهنه مرا دوباره خنجر زدو رفت

شکست قفل سنگی سکوت کهنه مرا

دوباره قفل تازه ای به روی این در زدو رفت....

                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــ

                   دوستدار همتون:larse

                           

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت |

 

سلام . خوب این دفعه میخوام در مورد آپ قبلیم ( شهر من ) بگم . اول از همه ی دوستان عزیزم تشکر میکنم که اومدن و نظر دادند ولی هیچ کس نگفت که شهر من چیه ؟؟؟ یا کیه ؟؟ ok خودم ميگم :

شهر من - شما چی فکر میکنید؟؟؟ الان که دارم مینویسم تو گوشم داره اینو میخونه :

time can never mend

the careless whispers

of a good friend

to the heart and mind ...

..............

بقيش مهم نيست - از این آهنگ خوشم میاد ولی هوارهای ساش و جیمز یه چیز دیگه است . مامانم همیشه میگه صدای عر خره از این صداها قشنگتره ........

وای بازم پرت رفتم . از شهرم میگفتم . یعنی این قدر سخت بود ؟؟؟ این قدر پیچیده بود ؟؟؟ خودم میگم : شهرم همون خاطراتمه ... درست خوندید ... همون خاطرات قشنگی که تو بایگانی ذهنم پنهونشون کردم ... همونایی که بهشون چند تا قفل هم زدم تا کسی نتونه واردش بشه - کلیداشو هم نمیدونم کجای خاطراتم گمشون کردم ... یعنی نمیخوام بدونم ... ولی بالاخره هر قفلی یه کلیدی داره - حتی اگه کلیدشم گم شده باشه یه شاه کلید کارو حل میکنه و یه نفر تونست قفل تموم خاطرات خوب و بد گذشته ی منو باز کنه و توی همشون سرک بکشه .... فکر کنم خودتون میدونید کیو میگم .... خیلی ها اومدند و خواستند خاطراتمو ازم بگیرن - دخترک سبز آبی ذهنمو بگیرن - اون تلاطم و امواجشو بگیرن - اون دیوونگی ها - اون خیالاتو - اون فریادها را بگیرن ولی نتونستند ... چیزایی که دارم فراموش نمیشن - حتی خودمم نتونستم همه ی اون چیزارو از خودم بگیرم ولی ...

شهر من پر از گمشده است .... ولی گمشده هاشو از کجا پیداشون کنم . گمشده های بی نام و نشونی که توش هستند را از کجا گیرشون بیارم ... کجا برم دخیل ببندم تا گمشده های زندگیمو پیدا کنم ؟؟؟ نمیدونم ...

یه چیزی هم میخوام به دوست عزیزم بزدل شجاع بگم : عزیزکم شاید تو راست میگی . شاید جنس دلتنگی های من با تو فرق میکنه - آره من تونستم بنویسمشون چون چاره ی دیگه ایی جز این نداشتم - چون تا یه مرحله ایی پیش رفتم که اولین و آخرین راهم یکی شد .... راه که نبود خلاصی و فرار بود ولی ....... الان هستم با همون مشکلات - بیشتر شده - گاهی وقتا هیچ راه حلی براشون ندارم ... خودمم توش میمونم ... اون باتلاقی که تو میگی من یه جور دیگشو تجربه کردم - هنوزم نتونستم خودمو خلاص کنم ... هنوزم اون آدم سابق نشدم و مطمئنا" هیچ وقتم نمیشم ....ولی من خواستم - مجبور شدم که بخوام و شد ...

الان دوستانی دارم که شدند تموم زندگی من ... تموم دلخوشی من ... من از اونایی حرف میزنم که تو بدترین شرایطی که داشتم تنهام نذاشتند . از اونایی که خودشونم میدونند که هیچ وقت نمیتونم محبتاشونو جبران کنم - میدونند بعضی وقتا قدرنشناس محبتاشون بودم ولی بازم تنهام نذاشتند و من بهشون افتخار میکنم . بیشتر به خودم افتخار میکنم که این دوستانو دارم . بیشتر از همه از اون عزیزی که تو این مدت تنهام نذاشت . همون شخصی که الان شده سلطان قلب و ذهنم . بزدل عزیزم تو هم اونو میشناسی . قدرشو بدون .

 

همتون موفق و شاد باشید .

+ نوشته شده توسط سحر در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت |
وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدایی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزآبی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزآبی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزآبی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزآبی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست ...
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خاک و خلی و سکر آور باروون ...
شهرم ... عشقم ... قشنگ ترین و جوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...


          کی میتونه بگه منظور من از شهرم چی یا کی بوده ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت |

 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه

ای خسته حتی از خودت

کجای این همه رفتن

راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟

کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟

سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا

چرا اتاقت را با خود می بری ؟

چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود

حرفی برای تو دارد

سطری نشانی راهی

خیالت من از این همه فریب

که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند

و در روزنامه های تا غروب می میرند

چیزی نفهمیده ام ؟

خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی

تا بای بای تیله ها و گلسرهای رنگی حسرت می کشند

چیزی نفهمیده ام ؟

هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و

پله های شکسته ی روز دبستان

می رود

هنوز بغضی ساده

رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست

که جهان را به دل خالی ام می بخشید

می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب

با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟

تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

+ نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت |

میخوام آپ کنم ولی چیزی ندارم که بنویسم - مغزم هنگ هنگه - مغزمم بی معرفت شده مثل یه سری از دوستام - اونم الان تنهام گذاشته - دارم یه آهنگی گوش میدم - نمیدونم خواننده اش کیه ولی خیلی عر میکشه - اینم دلش پره مثل من - مامان خونه نیست - تا جایی که جا داشت صداشو دادم بالا - حالا خودمم و خودم و دنیای تنهاییم - دلم تنگ شده - دلم تنگ شده واسه بچگی هام - واسه ... واسه احسان دوست کودکستانم - چقدر با همدیگه دعوا میکردیم - دلم واسه اون قهر و آشتی های بچگیم تنگ شده - دلم واسه اون همه شیطنت تنگ شده - دلم واسه اخطارهای مدیرمون تنگ شده - واسه دوستام - واسه اون گروه 8 نفری خودمون که تو دانشکده بچه ها و استادها از دستمون ضله بودند تنگ شده - دلم واسه مژگان-شیوا- لیلا- بهاره و ... تنگ شده - دلم واسه .... تنگ شده - آخه بی معرفت تو که گفته بودی تا آخرش با همدیگه دوستیم - تا وقت مردن - پس چرا رفتی؟؟ چرا زیرش زدی؟؟ چرا ؟؟؟ دلم واسه .... واسه لارس تنگ شده ... واسه خودمم تنگ شده ... آره واسه خودم ... اصلا" دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده ... دلم واسه خدا تنگ شده ... واسه خدایی که یه موقع هایی همین که اسمشو می آوردم جوابمو میداد - همینکه میگفتم : خدا جون کم آوردم ‘ کمکم کن . جواب میداد: نترس من هستم - من پیشتم- من کمکت میکنم . دلم واسه اون خدا تنگ شده . حالا دیگه جوابمو نمیده - باهام قهره - حالا دیگه وقتی صداش میکنم فقط سکوت میکنه - حتی دیگه به حرفامم گوش نمیده .... داداشم اومد و صدای دادش بلند شد - داره میگه : صدای این کوفتو کم کن - از سر کوچه صداش میاد - این قدر این مزخرفهارو گوش نکن دیوونه ...

دیوونه؟؟؟ یعنی من دیوونم ؟؟ آره من دیوونه شدم - دیوونم کردند . وقتی دیوونم کردند که گفتند رفتارات غیر عادی شده - باید بری پیش روانپزشک - وقتی دیوونه شدم که نسخه ی مزخرفی که اون .... برام نوشته بود را جلو چشمم پاره کردم و بهش گفتم : آقای دکتر شما خودت احتیاج به یه دکتر داری . اونم برگشت و گفت : دیوونه - تو دیوونه ایی .... به همین سادگی دیوونه شدم . حالم داره از هوارهای این خواننده بهم میخوره - همون جیپسی خودمو میزارم تا حالشو ببرم . حالا شد ... کجا بودم ؟؟؟ این چند روزی که من نبودم خیلی از بچه ها بهم لطف داشتند و به دلتنگی های من سر کشیدند - ازشون تشکر میکنم - از لارس عزیزم خیلی تشکر میکنم که زحمت 2تا آپ را برام کشید وگرنه یه دیوونه چجوری میتونه اون همه مطلب واسه درد دل با خودش بنویسه ؟؟؟ البته یه سری از دوستان هم زیادی بهم لطف داشتند و آیدی منو هک کردند . آخه بی انصاف ها مگه من چه هیزم تری بهتون فروخته بودم ؟؟؟ آیدی جدیدم اینه : avril_sahar2007

سرم داره از شدت درد منفجر میشه - دوشبه که نتونستم بخوابم - کابوس میبینم - دلم میخواد دیوونه بازی دربیارم و برم - کجاشو نمیدونم - فقط برم ... اگر برم هیچ اتفاقی نمی افته - آخه هیچکس از یه دیوونه توقع نداره - خودشون گفتند دیوونه ام .دلم میخواد برای چند ساعتی هم که شده برم تو یه عالم دیگه ... شیطونه داره وسوسم میکنه که برم و قرصای نورازپام مامانمو کف برم - چند تاشو بخورم و بعدش گیجی مطلق - پرواز - فضا ... ولی نه نمیشه - یعنی نمیتونم - قول دادم دیگه اینکار را نکنم . دلم واسه براندن تنگ شده - دلم داره میترکه ... بابا منم آدمم - مگه قلب من چقدره ؟؟؟ مگه صبر و تحمل من چقدره ؟؟ چرا دست از سرم برنمیدارید؟؟؟ چرا از سنگ نیستم ؟؟؟ چرا بی احساس و بی تفاوت نیستم ؟؟؟ چرا ؟؟ چرا ؟؟؟؟ اصلا" یه چیزی : چرا من زنده ام ؟؟؟ چرا نمیمیرم ؟؟؟؟؟؟

از زمزمه دلتنگیم ‘ از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ‘ نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم؟؟

هنگامه ی حیرانی ست خود را به که بسپاریم ؟؟

تشویق هزار آیا ‘ وسواس هزار اما

کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ‘ ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ‘ گفتیم که بیداریم!

من راه تورا بسته ‘ تو راه مرا بسته

                       امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم ...

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت |
زمین گرفته زمان تاریک چراغ خاطره خاموش است

بهار رفت و گلی نشکفت دوباره باغ سیه پوش است

چه کرد هرزه لفهامان لطافت گل و شبنم را؟

که همیشه درد آلود کلام و عاطفه مخدوش است

وشعر این تب روح افزا که بیدریغ چراغان بود

شبیه من من در عزلت زبان بریده و خاموش است

در این خزان زغم سرشار بگیر دست مرا ای یار

که مرگ در پس دیوار سفیر دشنه در آغوش است

دوباره خلوت شب آمد و جان خسته به لب

طلوع آبی دریا در این میانه فراموش است

 

                                    خیلی این غزل رو دوست دارم ......

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت |
نوشتن برای تنها همراز، قشنگ ترین چیزیه که می شه به آدما یاد داد . نوشتن برای خود و خدای خود ،یه عشقه . آخه خودمونیم تو از من بهتر می دونی که هر وقت روحت از تهی بودن خالی بشه روز بعد می تونه از خدا پر بشه . اگه خودت  نخوای  خدا دنباله روی قدم هات باشه  اینو باید بدونی که هیچ وقت برنده نمیشی .  هیچ وقت نمی شه با فشار دادن چند تا دکمه از ته دل یه عروسک کوکی خبر دار شد  اما می شه یه آدمو تبدیل کرد به یه انسان .می شه  گاهی وقتا با یه حرف کوچیک یه انسان رو به فکر انداخت که آخه چرا بر سر کوچیک اندیشیدنش  بهای سنگینی رو پرداخته . باور کن می شه کاری کرد که خدا به ما آفرین بگه  اون وقت دیگه آفرین گفتن هیشکی جز خدا به دلمون نمی شینه  اون وقت تازه می فهمیم که چقدر بچه بودیم و چقدر زود از حقیقت به این قشنگی می گذشتیم .

ببین !فقط کافیه آروم باشی و توکل کنی . باید زود دست به کار بشی . پس آستیناتو بالا بزن  اون وقت تو هم می تونی دستای خدا رو ببینی . جوری زندگی کن که هر وقت به آرزوهات فکر کردی خدا رو توی مرکز آرزوهات ببینی . باید این جور باشی تا بتونی به دیگرون هم یاد بدی. اگه یه روز نتونستی به دیگران کمک کنی حتمآ از خودت بپرس چرا ؟ باید شکرش کنی و ازش بخوای تا این نعمت کمک کردن رو بازم بهت عنایت کنه . 

خودمونیم، اول از همه می ری پیش این همه آدم که ازشون هیچی ساخته نیس و التماسشون میکنی که کمکت کنن! اما وقتی می بینی دستت از همه جا کوتاهه وقتی دلت از همه گرفته ،میای و تو تنهایی خودت دنبال کسی می گردی که از همون اولش با تو وقدم به قدم  همراهت بوده واصلاگوشاشو سپرده بوده فقط به یک ای خدا گفتن تو.شاید وقتی اینو بفهمی همه ی تنت از  شرم بلرزه  اما ناراحت نباش ،خدا هنوزم کنار تو نشسته ببین داره دست نوازش روی سرت میکشه .می دونی چرا ؟ می دونی از کجا فهمیدم ؟ یه نگاه به دل خودت بنداز !می خواد واسه خدا جون بده .اگه اسمشو به زبون نیاوردی  مهم نیس  خدا روح تو رو درک کرده .خدا داره دل تو رو می بوسه آخه به مخلوق خودش افتخار می کنه .

امشب  احساس می کنی که برای اولین باره که تنها نیستی .امشب اولین باره که  حس می کنی خدا همه ی غمارو از روی دل کوچیکت برداشته . بگو که دوسش داری، شکرش کن برای همه ی اون چیزایی که به تو داده. تو باید این عشقو عاشقونه بپرستی . خدا همیشه از نامه های سربسته ی تو هم باخبره .  اگه قلبت آزرده خاطر شده خدا خبر داره . می دونه که خراب خدایی و برای این خراب شدن زحمت کشیدی و از لذتهای دروغی گذشتی .می دونه که دوست داری لحظه هات بوی خدا بده .می دونه ساعتها تو کوچه دلت با کسی نجوا می کردی که فقط اسمشو نمی دونستی میدونه که حاضری به خاطرش هر کاری بکنی .می دونه شبهایی رو که گونه هات تر و خشک می شدن و هیشکی جز خودش خبر نداشت . 

 خدا می دونه هر اون چیزی رو که هیچ کس نمیدونه .  دونستن خدا مهمه . خدا خیلی بزرگ و مهربونه و اگه یه وقت دیر جواب ما رو می ده این به این معنا نیس که خدا صدای ما رو نمی فهمه. خدا دوستمون داره .اگر هم دیر جوابمونو می ده به این خاطره که خدا صدای بنده های خوبشو عاشقونه دوس داره . چون خدا تنهاست . می خواد بنده هاش با اون درد دل کنن .  با خدا گریه کن .اشک بریز . همیشه اینو بدون" ممکنه کسی روکه با اون خندیدی رو از یاد ببری اما هیچ وقت نمی تونی کسی رو از یاد ببری که با اون گریه کردی" . 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت |

سلام دوستان عزیزم .

امروز میخوام افشاگری کنم . یه افشاگری خیلی بزرگ .

خوب ماجرا از این قرار بود که : از روزی که ایوانسنس عزیزم اسمش اومد تو وبلاگ من - خیلی از دوستان پرسیدند این ایوانسنس عزیزم کیه - به عبارتی حس کنجکاوی یا همون فضولی همه گل کرده بود تا ایوانسنس منو کشفش کنند ولی مگه ایوان خودشو معرفی میکرد .... نه نه نه ... اشتباه نکنید - ایوانسنس من بچه خیلی خوبیه - خیلی گل و مهربونه ولی مشکل اینجاست که خیلی خجالتیه ( آخی بمیرم براش - اینقدر خجالتیه ) و در راستای همین حاضر نبود خودشو معرفی کنه تا اینکه بالاخره متوجه شدیم اگر ایوانسنس را معرفی نکنیم آمار کسانی که از شدت فضولی از حالت عمودی به افقی تبدیل میشن بالا میره واسه همین امروز اومدم تا ایوانسنس را معرفی کنم - فقط قبلش بهتون هشدار میدم که کسی ناراحت و عصبی نشه و حتما" کنار دستتون یه نفر دیگه باشه تا بتونید خشم خودتونو سرش خالی کنید.

خوب خوب خوب : ایوانسنس عزیز من کسی نیست جز همان لارس بزرگ .

نه نه اشتباه نکردید چشماتون درست دید - ایوانسنس عزیز من همون لارس بزرگه. فکر کنم حالا خیال همه راحت شد .

ایوانسنس عزیزم ( لارس بزرگ ) خیلی دوستت دارم .

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت |

سلام . پست این دفعه بیشتر جنبه ی روکم کنی داره اونم از .... بزرگ . تا دیگه اون باشه اسم منو نکشه وسط و جنگ به پا کنه . من و ایوانسنس جونمم یه سری سوال نوشتیم تا همدیگه را محک بزنیم . از دوستایی که لطف میکنن و میان وبلاگم هم میخوام که این کار را انجام بدهند . و اما سوالات من و ایوانسنس عزیزم :

اطلس ( معلوم جوانان ) :

سحر : دوسش دارم                   ایوانسنس : سبز

مرداب

سحر : مرگ تدریجی                 ایوانسنس : سکون

دریا :

سحر : قاتل زنده                     ایوانسنس : آرامش

شب :

سحر : زندگی                        ایوانسنس : سکوت

ضربه فنی :