تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
دیگه آخرای سال رسیدیم.یه سال دیگه داره تموم میشه و کلی حرف نگفته که مونده رو دلم

هیچ وقت فکر نمیکردم که امسال اینقدر برام متفاوت باشه از هر نظر....اول سال رو که

یادم میارم... اون موقع چقدر دورم شلوغ بود و الان چقدر خلوته... قبل از اینکه بیام سروقت

وبلاگ آپ کردن داشتم آهنگ گوش میدادم.... یانی... یه آهنگ داره که من خیلی دوسش دارم

اسمش اینه((if i could tell you ))و تو این سه ماهی که من دارم اینو گوش میدم هنوز

نتونستم بفهمم که چی میخواد بهم بگه ....میدونم که مشکل از این مخ تعطیل منه که عادت

داره به داد متالیکا.پرت نرم... با خودم رو راست باشم بهتره.... لارس تو این سالی که

گذشت خیلی داغون شد.... شاید دیگه لارسی در کار نباشه سال دیگه ....شاید حتی سعید هم

که پشت اسم لارس قایم شده دیگه نباشه.وقتی به این فکر میکنم که موقع تحویل سال ۸۶

چه کسایی همون موقع سال نو و بوق سگ زنگ زدن و بهم تبریک گفتن....و الان اگه به

یکی یکیشون زنگ بزنی و بگی لارس مرده با اینکه بگی سگ ولگرد محلتون مرده هیچ

فرقی نداره....وقتی به این فکر میکنم که عیدی که گذشت من با علیرضامون چه مسخره

بازیها که در نیاوردیم و الان علیرضا خوابیده زیر یه خروار خاک.وفکر اینکه اولین

تبریک عید امسال رو کی میخواد بهم بگه؟برام باید مهم باشه؟آره مهمه ولی نمیدونم اون نفر

کیه... فقط امیدوارم باشه... بیاین الان که آخر سال هستیم با خودمون((خودمون من و شما

نباشه.بهتره بگم بین خودتون و خودتون!))هم قسم بشیم که تو سال جدید که داره میاد برای

اونایی که ما خودمون رو دوستشون میدونیم یا اونا ما رو دوست خودشون میدونن خاطره

خوبی باشیم ... کار سختی نیست.... باورکنین.چارلی چاپلین میگه:همیشه یه نفر هست که

حاضره برای تو همه چی باشه در صورتی که تو براش هیچی نبودی. اون برات یه دوسته

من که نتونستم پیداش کنم اما مطمئنم هست.بهر حال امیدوارم سال جدید براتون سال خوبی

باشه.....

۱.جمله چارلی چاپلین رو از نامه هایی که برا دخترش نوشته براتون نوشتم ((توضیح))

۲.دلم نمیخواست اینجوری بنویسم اما شد دیگه ... شما ببخشین.

+ نوشته شده توسط larse در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت |

سلام . خوب قراره آپ کنم ولی طبق معمول موندم که چی بنویسم . آخه یکی نیست بهش بگه چرا زور میگی ؟؟؟بشینم عشقولانه بنویسم؟؟؟ ولی واسه کی؟؟؟ آخه لاو پیدا نمیشه که؟؟؟ دارم یه ترانه ایی گوش میدم ولی نمیدونم خوانندش کیه - داره میگه :

اگه چشمای تو هرگز / منو اینجوری ندیده

اگه تو باور ابرت / کسی آفتاب نکشیده

اگه دست مهربونی / روی شونه هات نبوده

اگه شاعری تا اینجا / واسه چشمات نسروده .........

من بی ستاره اینجا / شعر چشماتو سرودم

توی فصل مرگ احساس / شب و روز یاد تو بودم ......

بقیش دیگه مهم نیست - نزدیکه عیده و طبق معمول خونه تکونی . وای چقدر این کار سخته - اگه یکی هم مثل من ........ باشه که هیچی - 3 روزه میخوام اتاقمو تمیز کنم ولی هنوز شروع نکردم - آخه حالا کو تا عید؟؟؟؟؟؟ چقدر حرصم میگیره از عید ....

دوستان واسه داییم و دوستم دعا کنید - تصادف کردند و تو بیمارستانن - ماشینشون با یه ماشین دیگه شاخ به شاخ شده و بعدش ...................اینم عیدی قبل از عید.

یکی دوساعت پیش تلفن زنگید و من رسما" دعوت شدم که برم باشگاه ولی لباسای من که نیست . هفت تا کوه قاف قایم شده که یه دفعه خدای ناکرده شیطون تو جلدم نره و برم باشگاه . ... جای شماها پر همین که به مامان خانم گفتم لباسامو میخوام تا برم باشگاه .... چنان دادی سرم کشید که موهای سرم سیخ شد ... آخه چرا ؟؟؟؟؟ مگه من کفر گفتم؟؟؟ بعدشم رییس بزرگ فرمودند : اگه یکبار دیگه اسم باشگاه و اینجور چیزا را آوردی نیاوردی .... تهدید میکنند ...

حالا مثلا" بهم برخورده و قهرم .... این دفعه مامان خانم از خر شیطون پیاده نمیشه و اجازه نمیده که برم ......... آخه این شانسه که من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه بسه خیلی چرت و پرت گفتم - زیادی مستفیض شدید - در آخرم یه شعر از حمید مصدق - امیدوارم خوشتون بیاد - همتونو دوست دارم :

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم

که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند

مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است

که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند

به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران

زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند

من آن غریب درخت کویر سوخته ام

که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند

به غیر که وفا از پری رخان خواهم

به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند

فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق

چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟

حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود

طنین نامتو تا در ترانهای نفکند

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت |

 

قهر باران , جور طوفان داشتم

تا چو گلبن گل به دامان داشتم

خود نکردم دا من غم را رها

گوییا با غصه پیمان داشتم

در جوانی چهره ام در هم شکست

بس که در دل درد پنهان داشتم

گل نمیخواهم که در باغ دلم

داشتم داغ و فراوان داشتم

خجلت دل را کشیدم سالها

سفره خالی بود و مهمان داشتم

پشت دیواری به خاکم بسپرید

من که بیم از روی دربان داشتم

هر چه بلبل نغمه خواند و گل شکفت

غنچه سان سر در گریبان داشتم

تا چراغان بود با سیلی رخم

آبرویی بین یاران داشتم

مهمان بودم در این دنیا ولی

روز و شب اندیشه ی نان داشتم

ساعتی صد بار مردم , ای دریغ

باز هم بدنامی جان داشتم

ریشه اش در انتظار تیشه بود

بر درختی گر که سامان داشتم

روز خشکی منت آتش , پریش

فصل سبزی ناز باران داشتم

 

 

پریش

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت |
سلام سلام

منم لارس بزرگمیدو نم دلتون برام تنگ شده بود برا همین اومدم اینجا میخوام یه کم الکی بنویسم نظرتون چیه؟میدونم موافقین برا همینم ادامه میدم میگم میخوام یه عکس خفن از اون رشته ای که سابقا من کار میکردم بذارم اینجا.... آره کیک بوکس... میتونین تصور کنین که اون کسی که این لگد رو این پایین منم و اونی هم که داره میخوره هرکی دوست دارین تصور کنین ... خوبه؟توهم زدم از نوع فانتزیش تازه با فاز بالا!!!

دلم میخواست یک خاطره خوشگل بنویسم براتون اینجا اما حیف که اونوقت برا وب خودم هیچی نداشتم بنویسم برا همین هم اونو نگه داشتم که تو وبلاگ خودم بنویسمش الانم فقط کافیه که یه عکس خوشگل پیدا کنم تا همه چی تموم شه

+ نوشته شده توسط larse در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com