تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

رهگذرم
کوله ای بر پشت دارم از سوال
با سری پرسودا
رو به خورشید روان
زیر نور خورشید
پاسخی می جویم
در فراق خورشید
در شب تیره و تار
من چراغی دارم
با جواب می سوزد
در گذرگاه سفر
گه گداری
خانه ای می بینم
و چراغی روشن
یک نشانه یک پیام
بار دیگر یک مسافر زمینگیر شده
یکی از جنس خودم
دل به گل داده فراموش شده
از سفر می پرسد
من ز مقصد گویم
لحظه ای شوق سفر
می شود بیدار در عمق دلش
بار دیگر چشم هایش می زند برق شروع
دست او می گیرم
پای او همراه نیست
ذهن او بیمار است
چاره ای نیست وداع می گویم
رو به خورشید روان
از فراز تپه
لحظه ای می نگرم
خانه پیداست هنوز
چشم او هم بر راه
زیر لب زمزمه گر
اگر او بود سفر
تا چه حد زیبا بود
بار دیگر تنها
راه می پیمایم
کوله ای بر پشتم
قطرهای اشک به چشم
با خودم می گویم
شاید یک روز دگر
در گذرگاه سفر
خانه ای گشت پدید
با چراغی روشن
شاید از جنس خودم
صبح یک روز قشنگ
همسفر پیدا شد
شایدم روز دگر
کاروانی از ما
عازم خورشید شد
  

 

شاهین رضایی

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت |

میخوام یه آپ متفاوت بنویسم.سیاسی؟...اجتماعی؟.... نمیدونم اما اینو میدونم که با همه نوشته هام

فرق داره این یکی.میدونین برای چی این رو میگم؟بخونین راحت تر میفهمین منظورم رو:

-------------------------------------------------------

فبل از اینکه بخوام این چیز ها رو تو وبلاگم بذارم داشتم با لارس بزرگ حرف میزدم و چون

راجع به همه چی داشتیم حرف میزدیم یواش یواش بحثمون کشیده شد به سمت فلسطین و غزه و

محاصره اش.....

گفتم:بنده خداها این آدم های توی غزه دیدی چجوری تو محاصره هستن ؟

گفت:حقشونه!خیلی راحت این کلمه رو گفت

گفتم:چرا؟این اسرائیلی ها هر کاری دوست دارن میکنن اونجا اونوقت تو میگی حقشونه؟

گفت:آدم زورگو باید پوزش بخوره به خاک و ملت زور گو هم باید متلاشی بشه....هرچیزی

اگه از حدش بگذره سزاوار منهدم شدنه!!!

گفتم:اسرائیل داره زور میگه نه فلسطین.

عصبی شد یه کم. گفت:نه دختر خوب آخه چرا تو فضایی که سانسور داره حرف رسانه رو باور میکنی؟به تاریخ رجوع کن و مغزت

گفتم:نمیدونم توضیح بده

گفت:تاریخ و علت جنگ رو میدونی؟

-:نه

گفت:برات میگم.... تو جنگ(جهانی دوم)به دستور هیتلر داشتن نسل یهودی های اروپا رو از بین میبردن ... سازمان ملل برا جلوگیری از اون گفت یهودی های اروپا یه جایی تو آسیا پیدا کنن و برن اونجا زمین بخرن و زندگی کنن تا جنگ تموم شه. یهودی های اروپایی هم اومدن تو بیت اللحم و فلسطین شروع کردن به زمین خریدن و کار کردن. تومدت جنگ تقریبا اکثر یهودی های اروپا تو فلسطین بودن و بعد از جنگ هم تا مدت زیادی تو صلح و صفا داشتن زندگی میکردن تا اینکه بنا بر این شد که حالا که بیشتر یهودی ها اینجا هستن بیان برا خودشون یه دولت تشکیل بدن و مستقل باشن... تا این حرف اومد بیرون فلسطینی ها انگار کک به تمبون خودشون انداختن سریع شلوغ کردن که :نههههه اینا باید از اینجا برن .. ما مسلمونیم اینا جهودن و این جور مزخرفات... تلاش سازمان ملل برا اینکه بتونه یه جورایی میانجی باشه هم بی اثر بود... حتی سردمداران وقت اسرائیل گفتن باشه شما پول زمین ها رو بدین ما گردنمون از مو نازک تر بر میگردیم اروپا. اما این فلسطینی ها گفتن:نه شما زمینای ما رو غصب کردین از پول هم خبری نیست باید هم برگردین... اسرائیلی ها هم که دیدن بحث رو گردن کلفتیه گفتن حالا ما هم نمیریم ببینیم کی میتونه ما رو از جامون تکون بده(این تیپ حرف زدنش منو کشته!)و این شد که جنگ راه افتاد

گفتم:اما جنگ نابرابریه

گفت:وقتی من زورم به تو نمیرسه بیجا میکنم بهت زور بگم اما اگر هم گفتم و تو زدی دندونای منو ریختی پایین حقمه مگه نه؟

گفتم:خوب؟

ادامه داد:اون هم همینه وقتی اسرائیلی ها این همه تجهیزات دارن میتونن ازش استفاده کنن(عصبی تر ادامه داد)تو غزه دارن مردم مث سگ پر پر میشن اونوقت این سید حسن نصر الله ابله میگه:ما اگه بخوایم میتونیم سه حرکت اسرائیل رو نابود کنیم. حقشه که یه بمب هم تو ماشن این کار بذارن و آنچنان تیکه پاره اش کنن که نشه جمعش کرد مث اون یکی احمقی که زر مفت زده بود ترورش کردن(رهبر قبلی حماس رو میگفت!)

گفتم : اما اونا مسلمون هستن مث ما....

گفت: برو بابا هر دینی میخوان داشته باشن. رهبرشون بیشتر از کوپنش ور میزنه دندشون نرم برن تو محاصره....بالاخره معلوم میشه کی کم میاره

گفتم:تو احساس نداری مگه؟

گفت دارم اما این جمله شریعتی رو بیشتر از احساسم قبول دارم:(وای به حال ملتی که حرف روضه خونش برا اداره کشور از حرف جامعه شناسش بیشتر برش داره)

هنگ کردم... گفتم:یعنی تو میگی ما هم با حرف روضه خونها داریم میریم جلو؟

گفت: آره.مسلمه که آره.رضا خان با تمام بیسوادیش درست میگفت که دین جدا سیاست جدا... بعد اون مدرس بی مغز برگشت گفت:سیاست ما عین دیانت ماست!ای خاک بر سر ما کننن با این سیاست و دیانتی که هیچ کدومش بدردمون نخورد. تمام کشور های دین مدار دارن با فقر و بدبختی دست و پنجه نرم میکنن و اونایی که سکولاریستی و پلورالیسمی اداره میشن هم دین رو دارن هم رفاه

گفتم :سکولاریست چیه دیگه؟این ها چی هستن؟

گفت: ولش کن بابا جای اینکه رو این حرفا فکر کنی روز قدس برو تو خیابون شعار بده:مرگ بر اسرائیل... مطمئن باشه که میترسن و فلسطین رو دو دستی میذارن جلو این مردم عرب مارمولک خور(و زد زیر خنده اونم عصبی!!!)

میخواستم ادامه بدم که دیدم باباش داره صداش میکنه. گفت من کار دارم باید برم جایی خودت رو زیاد رو حرفا قفل نکن بچسب به زندگی

و رفت و من موندم با یه عالم سوال بی جواب

شما در مورد این گفتکوی کوچولو چی فکر میکنین؟

گفت: بیخیال تا همینجا هم حرص خوردم برات حرف زدم

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت |

امشب دوباره کبریت و شمع یار من است.. آه ... ادیسون .. می اندیشم ... اگرشمع و کبریتی نبود .... آن وقت چه ؟؟... چه فرقی میکند !!... باز منتظر نور ماه می نشستم .... فضای خانه سرد است و تاریک .... و من کنجی نشسته ام و فکرم را بر روی کاغذ به حس پرواز ، سکونش داده ام ... نسیم سردی از لای پنجره ی قدیمی به درون می وزد ..... انگشتانم احساس سردی در رگ هایش دارد ... پاهایم کرخت شده ... زبانم خشک است.. مورچه ای از پارچ آب بالا می رود... و درون ته مانده ی آبی که از سقف چکه می کرد .. غرق شد ... سوسکی از پاهای برهنه ام ، سست بالا می رود ... و به ته مانده های خاکستر دفترچه های شعرم ، خود را می رساند...تا گرم شود .... ولی بادی میزند..آتش ، شعله میگیرد و... سوسک می سوزد...... بر می خیزم ... و به پشت پنجره می روم ... بخاری نشسته بر روی شیشه ... و من با انگشتانم چیزی می نویسم .... بخار از نوشته ی من دلتنگ می شود و اشکی می ریزد ... « خدا چقدر ... باز سردم است» .. این تنها چیزی بود که از بخار بر روی شیشه مانده بود .... که ناگاه بادی شاخه ی خشکی را تکان داد ... شاخه ی خشک به شیشه فرو رفت .. و او نیز شکست ... ....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com