تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!




آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
 

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت |

سلام دوستان گلم . اول از همه ازتون یه تشکر جانانه میکنم که این مدت دلتنگی های منو تنها نذاشتید و سر زدید . بعدشم یه تشکر خیلی جانانه تر از لارس عزیزم میکنم که زحمت آپ کردن وبمو کشید و باز منو شرمنده محبتش کرد ( طبق معمول منو مرام کش کرد ).

الان دارم اینو گوش میدم

I was waiting for so long

for a miracle to come

every one told me to be strong

dont- dont-dont- shed your tear

through the darkness and do it all

as the love makes it true........

چه غمگنانه گذشتی ...

در باورم نیست ... ز بد عهدی ایام روزگار ...

رفتی .... افسوس و واحسرتا ... آنچنان آرام و بیصدا - گویی نسیم که از شاخساران میگذرد - گویی امواج که بیصدا و غمگین بر ساحل مینشیند اما بدان یاد و خاطره ی تمام مهربانیها - گذشت ها و فداکاری هایت همواره تصویر گر ذهنمان خواهد بود ...

ای کاش اشک ها یاریمان نمیکردند تا ما نیز چون آذر به خاکستر می نشستیم ...

و اما قضیه ی غیبت من :

تو این مدتی که نبودم مامان بزرگم سکته مغزی کرد و بیمارستان بستری بود و دقیقا" دوساعت بعد از مامان بزرگم آقاجونمم سکته کرد و بستری شد . مامان بابام و بابای مامانم . ( اینو محض اطلاع گفتم ) . خلاصه اینکه مامان بزرگم فوت کرد و همه ی خانواده را داغون کرد . این مدتم که مراسم تشییع و ترحیم و هفته و .... بودش . در این بین اتفاقات دیگه ایی هم افتاد از جمله اینکه : مامانم قلبش گرفت - زن عموم راهیه بیمارستان شد - عمو بزرگم وقتی خبر فوت مامانشو میشنوه از رو دیوار می افته پایین و 3تا دنده هاش میشکنه و.....وووووووووووو مهم ترینش که کشته شدن من به دست شماها بود . آخه عزیزان من - فرزندان دلبندم کی گفته که من بیمارستان بستری شدم و مردم؟؟؟؟ آخه چرا منو کشتید؟؟؟؟ نکنه دلتون حلوا میخواسته؟؟؟؟؟؟؟؟..

فوت کردن مامان بزرگم باعث شد تا همه ی بچه هاش یکبار دیگه دور همدیگه جمع بشن . ماشاالله جمعیتی بودیم واسه خودمون خفن . یه چیزی تو مایه های 60 نفر . فقط عمو و عمه و اهل و بیتشون . حالا بگذریم از بقیه که تو مراسم شرکت کردند . تو حسینیه جا واسه مردم کم اومد . دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردند . رییس بزرگ (عمه خانم ) دستور فرمودند که دخترا شما برید دم در وایسید تا مردم بشینند .

اینم شانس ماست دیگه . حالا وایسادن که اشکالی نداره ولی با اون چادرهای کذایی وحشتناکه . حتی تصورشم عذاب آوره . مخصوصا" واسه من و زهره ( دختر عمه ام ) که بلد نبودیم چادرمونو جمع و جور کنیم . آخرشم که سر همین قضیه چادر دختر عمه ام سوخت . وای که چه کیفی کردم من . ( خباثتم گل کرده ). این وسط بازار لاو هم تا یه حدودی داغ بود که ....... بد آموزی داره نمیگم . تو این یک هفته من بیچاره یه شب کامل نتونستم بخوابم - روزا که همش مراسم بودیم و شبا هم که بیمارستان . .

خلاصه اینکه مامان بزرگم مارو تنها گذاشت و رفت . روحش شاد .

همه اینها به یه طرف حال آقاجونمم زیاد خوب نبود - ولی الان خدارو شکر حالش خوبه و چهارشنبه مرخص میشه . وای خیلی خوشحالم که آقاجونم خوبه . و خوشحالترم که شکوفه ی عزیزمم حالش خوبه و سلامته . شکوفه جون منو ببخش عزیزکم . و خوشحال ترم که دوستان عزیزی مثل شماها دارم

در آخرم دوباره از لارس عزیزم تشکر میکنم . خیلی برام عزیزی

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت |
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت |
سلام .

اومدم اینو بگم که سحر به خاطر یه سری مشکلات که براش پیش اومده

این مدت نمیتونه بیاد نت و من اومدم بگم که بهتره همه ما برا اینکه

مشکلاتش زود زود حل شه و حالش بهتر شه دعا کنیم باشه؟

میدونم که همه شماها هم با من در این مورد مواففقین

۱.ما شبی دست بر آریم ودعایی بکنیم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.آمد و بی بهانه ای به قلب من سر زد و رفت

نوشت بر لوح دلم کبوتری پر زد و رفت

نپرس بی وجود او چگونه زنده میشوم

که نزد دیدگان من دوباره او پرزد و رفت

برای من در این جهان دگر نمانده مرهمی

که زخم کهنه مرا دوباره خنجر زدو رفت

شکست قفل سنگی سکوت کهنه مرا

دوباره قفل تازه ای به روی این در زدو رفت....

                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــ

                   دوستدار همتون:larse

                           

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com