تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

 

سلام . خوب این دفعه میخوام در مورد آپ قبلیم ( شهر من ) بگم . اول از همه ی دوستان عزیزم تشکر میکنم که اومدن و نظر دادند ولی هیچ کس نگفت که شهر من چیه ؟؟؟ یا کیه ؟؟ ok خودم ميگم :

شهر من - شما چی فکر میکنید؟؟؟ الان که دارم مینویسم تو گوشم داره اینو میخونه :

time can never mend

the careless whispers

of a good friend

to the heart and mind ...

..............

بقيش مهم نيست - از این آهنگ خوشم میاد ولی هوارهای ساش و جیمز یه چیز دیگه است . مامانم همیشه میگه صدای عر خره از این صداها قشنگتره ........

وای بازم پرت رفتم . از شهرم میگفتم . یعنی این قدر سخت بود ؟؟؟ این قدر پیچیده بود ؟؟؟ خودم میگم : شهرم همون خاطراتمه ... درست خوندید ... همون خاطرات قشنگی که تو بایگانی ذهنم پنهونشون کردم ... همونایی که بهشون چند تا قفل هم زدم تا کسی نتونه واردش بشه - کلیداشو هم نمیدونم کجای خاطراتم گمشون کردم ... یعنی نمیخوام بدونم ... ولی بالاخره هر قفلی یه کلیدی داره - حتی اگه کلیدشم گم شده باشه یه شاه کلید کارو حل میکنه و یه نفر تونست قفل تموم خاطرات خوب و بد گذشته ی منو باز کنه و توی همشون سرک بکشه .... فکر کنم خودتون میدونید کیو میگم .... خیلی ها اومدند و خواستند خاطراتمو ازم بگیرن - دخترک سبز آبی ذهنمو بگیرن - اون تلاطم و امواجشو بگیرن - اون دیوونگی ها - اون خیالاتو - اون فریادها را بگیرن ولی نتونستند ... چیزایی که دارم فراموش نمیشن - حتی خودمم نتونستم همه ی اون چیزارو از خودم بگیرم ولی ...

شهر من پر از گمشده است .... ولی گمشده هاشو از کجا پیداشون کنم . گمشده های بی نام و نشونی که توش هستند را از کجا گیرشون بیارم ... کجا برم دخیل ببندم تا گمشده های زندگیمو پیدا کنم ؟؟؟ نمیدونم ...

یه چیزی هم میخوام به دوست عزیزم بزدل شجاع بگم : عزیزکم شاید تو راست میگی . شاید جنس دلتنگی های من با تو فرق میکنه - آره من تونستم بنویسمشون چون چاره ی دیگه ایی جز این نداشتم - چون تا یه مرحله ایی پیش رفتم که اولین و آخرین راهم یکی شد .... راه که نبود خلاصی و فرار بود ولی ....... الان هستم با همون مشکلات - بیشتر شده - گاهی وقتا هیچ راه حلی براشون ندارم ... خودمم توش میمونم ... اون باتلاقی که تو میگی من یه جور دیگشو تجربه کردم - هنوزم نتونستم خودمو خلاص کنم ... هنوزم اون آدم سابق نشدم و مطمئنا" هیچ وقتم نمیشم ....ولی من خواستم - مجبور شدم که بخوام و شد ...

الان دوستانی دارم که شدند تموم زندگی من ... تموم دلخوشی من ... من از اونایی حرف میزنم که تو بدترین شرایطی که داشتم تنهام نذاشتند . از اونایی که خودشونم میدونند که هیچ وقت نمیتونم محبتاشونو جبران کنم - میدونند بعضی وقتا قدرنشناس محبتاشون بودم ولی بازم تنهام نذاشتند و من بهشون افتخار میکنم . بیشتر به خودم افتخار میکنم که این دوستانو دارم . بیشتر از همه از اون عزیزی که تو این مدت تنهام نذاشت . همون شخصی که الان شده سلطان قلب و ذهنم . بزدل عزیزم تو هم اونو میشناسی . قدرشو بدون .

 

همتون موفق و شاد باشید .

+ نوشته شده توسط سحر در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت |
وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدایی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزآبی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزآبی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزآبی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزآبی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست ...
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خاک و خلی و سکر آور باروون ...
شهرم ... عشقم ... قشنگ ترین و جوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...


          کی میتونه بگه منظور من از شهرم چی یا کی بوده ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com