تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه

ای خسته حتی از خودت

کجای این همه رفتن

راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟

کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟

سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا

چرا اتاقت را با خود می بری ؟

چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود

حرفی برای تو دارد

سطری نشانی راهی

خیالت من از این همه فریب

که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند

و در روزنامه های تا غروب می میرند

چیزی نفهمیده ام ؟

خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی

تا بای بای تیله ها و گلسرهای رنگی حسرت می کشند

چیزی نفهمیده ام ؟

هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و

پله های شکسته ی روز دبستان

می رود

هنوز بغضی ساده

رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست

که جهان را به دل خالی ام می بخشید

می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب

با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟

تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

+ نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت |

میخوام آپ کنم ولی چیزی ندارم که بنویسم - مغزم هنگ هنگه - مغزمم بی معرفت شده مثل یه سری از دوستام - اونم الان تنهام گذاشته - دارم یه آهنگی گوش میدم - نمیدونم خواننده اش کیه ولی خیلی عر میکشه - اینم دلش پره مثل من - مامان خونه نیست - تا جایی که جا داشت صداشو دادم بالا - حالا خودمم و خودم و دنیای تنهاییم - دلم تنگ شده - دلم تنگ شده واسه بچگی هام - واسه ... واسه احسان دوست کودکستانم - چقدر با همدیگه دعوا میکردیم - دلم واسه اون قهر و آشتی های بچگیم تنگ شده - دلم واسه اون همه شیطنت تنگ شده - دلم واسه اخطارهای مدیرمون تنگ شده - واسه دوستام - واسه اون گروه 8 نفری خودمون که تو دانشکده بچه ها و استادها از دستمون ضله بودند تنگ شده - دلم واسه مژگان-شیوا- لیلا- بهاره و ... تنگ شده - دلم واسه .... تنگ شده - آخه بی معرفت تو که گفته بودی تا آخرش با همدیگه دوستیم - تا وقت مردن - پس چرا رفتی؟؟ چرا زیرش زدی؟؟ چرا ؟؟؟ دلم واسه .... واسه لارس تنگ شده ... واسه خودمم تنگ شده ... آره واسه خودم ... اصلا" دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده ... دلم واسه خدا تنگ شده ... واسه خدایی که یه موقع هایی همین که اسمشو می آوردم جوابمو میداد - همینکه میگفتم : خدا جون کم آوردم ‘ کمکم کن . جواب میداد: نترس من هستم - من پیشتم- من کمکت میکنم . دلم واسه اون خدا تنگ شده . حالا دیگه جوابمو نمیده - باهام قهره - حالا دیگه وقتی صداش میکنم فقط سکوت میکنه - حتی دیگه به حرفامم گوش نمیده .... داداشم اومد و صدای دادش بلند شد - داره میگه : صدای این کوفتو کم کن - از سر کوچه صداش میاد - این قدر این مزخرفهارو گوش نکن دیوونه ...

دیوونه؟؟؟ یعنی من دیوونم ؟؟ آره من دیوونه شدم - دیوونم کردند . وقتی دیوونم کردند که گفتند رفتارات غیر عادی شده - باید بری پیش روانپزشک - وقتی دیوونه شدم که نسخه ی مزخرفی که اون .... برام نوشته بود را جلو چشمم پاره کردم و بهش گفتم : آقای دکتر شما خودت احتیاج به یه دکتر داری . اونم برگشت و گفت : دیوونه - تو دیوونه ایی .... به همین سادگی دیوونه شدم . حالم داره از هوارهای این خواننده بهم میخوره - همون جیپسی خودمو میزارم تا حالشو ببرم . حالا شد ... کجا بودم ؟؟؟ این چند روزی که من نبودم خیلی از بچه ها بهم لطف داشتند و به دلتنگی های من سر کشیدند - ازشون تشکر میکنم - از لارس عزیزم خیلی تشکر میکنم که زحمت 2تا آپ را برام کشید وگرنه یه دیوونه چجوری میتونه اون همه مطلب واسه درد دل با خودش بنویسه ؟؟؟ البته یه سری از دوستان هم زیادی بهم لطف داشتند و آیدی منو هک کردند . آخه بی انصاف ها مگه من چه هیزم تری بهتون فروخته بودم ؟؟؟ آیدی جدیدم اینه : avril_sahar2007

سرم داره از شدت درد منفجر میشه - دوشبه که نتونستم بخوابم - کابوس میبینم - دلم میخواد دیوونه بازی دربیارم و برم - کجاشو نمیدونم - فقط برم ... اگر برم هیچ اتفاقی نمی افته - آخه هیچکس از یه دیوونه توقع نداره - خودشون گفتند دیوونه ام .دلم میخواد برای چند ساعتی هم که شده برم تو یه عالم دیگه ... شیطونه داره وسوسم میکنه که برم و قرصای نورازپام مامانمو کف برم - چند تاشو بخورم و بعدش گیجی مطلق - پرواز - فضا ... ولی نه نمیشه - یعنی نمیتونم - قول دادم دیگه اینکار را نکنم . دلم واسه براندن تنگ شده - دلم داره میترکه ... بابا منم آدمم - مگه قلب من چقدره ؟؟؟ مگه صبر و تحمل من چقدره ؟؟ چرا دست از سرم برنمیدارید؟؟؟ چرا از سنگ نیستم ؟؟؟ چرا بی احساس و بی تفاوت نیستم ؟؟؟ چرا ؟؟ چرا ؟؟؟؟ اصلا" یه چیزی : چرا من زنده ام ؟؟؟ چرا نمیمیرم ؟؟؟؟؟؟

از زمزمه دلتنگیم ‘ از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ‘ نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم؟؟

هنگامه ی حیرانی ست خود را به که بسپاریم ؟؟

تشویق هزار آیا ‘ وسواس هزار اما

کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ‘ ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ‘ گفتیم که بیداریم!

من راه تورا بسته ‘ تو راه مرا بسته

                       امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم ...

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت |
زمین گرفته زمان تاریک چراغ خاطره خاموش است

بهار رفت و گلی نشکفت دوباره باغ سیه پوش است

چه کرد هرزه لفهامان لطافت گل و شبنم را؟

که همیشه درد آلود کلام و عاطفه مخدوش است

وشعر این تب روح افزا که بیدریغ چراغان بود

شبیه من من در عزلت زبان بریده و خاموش است

در این خزان زغم سرشار بگیر دست مرا ای یار

که مرگ در پس دیوار سفیر دشنه در آغوش است

دوباره خلوت شب آمد و جان خسته به لب

طلوع آبی دریا در این میانه فراموش است

 

                                    خیلی این غزل رو دوست دارم ......

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت |
نوشتن برای تنها همراز، قشنگ ترین چیزیه که می شه به آدما یاد داد . نوشتن برای خود و خدای خود ،یه عشقه . آخه خودمونیم تو از من بهتر می دونی که هر وقت روحت از تهی بودن خالی بشه روز بعد می تونه از خدا پر بشه . اگه خودت  نخوای  خدا دنباله روی قدم هات باشه  اینو باید بدونی که هیچ وقت برنده نمیشی .  هیچ وقت نمی شه با فشار دادن چند تا دکمه از ته دل یه عروسک کوکی خبر دار شد  اما می شه یه آدمو تبدیل کرد به یه انسان .می شه  گاهی وقتا با یه حرف کوچیک یه انسان رو به فکر انداخت که آخه چرا بر سر کوچیک اندیشیدنش  بهای سنگینی رو پرداخته . باور کن می شه کاری کرد که خدا به ما آفرین بگه  اون وقت دیگه آفرین گفتن هیشکی جز خدا به دلمون نمی شینه  اون وقت تازه می فهمیم که چقدر بچه بودیم و چقدر زود از حقیقت به این قشنگی می گذشتیم .

ببین !فقط کافیه آروم باشی و توکل کنی . باید زود دست به کار بشی . پس آستیناتو بالا بزن  اون وقت تو هم می تونی دستای خدا رو ببینی . جوری زندگی کن که هر وقت به آرزوهات فکر کردی خدا رو توی مرکز آرزوهات ببینی . باید این جور باشی تا بتونی به دیگرون هم یاد بدی. اگه یه روز نتونستی به دیگران کمک کنی حتمآ از خودت بپرس چرا ؟ باید شکرش کنی و ازش بخوای تا این نعمت کمک کردن رو بازم بهت عنایت کنه . 

خودمونیم، اول از همه می ری پیش این همه آدم که ازشون هیچی ساخته نیس و التماسشون میکنی که کمکت کنن! اما وقتی می بینی دستت از همه جا کوتاهه وقتی دلت از همه گرفته ،میای و تو تنهایی خودت دنبال کسی می گردی که از همون اولش با تو وقدم به قدم  همراهت بوده واصلاگوشاشو سپرده بوده فقط به یک ای خدا گفتن تو.شاید وقتی اینو بفهمی همه ی تنت از  شرم بلرزه  اما ناراحت نباش ،خدا هنوزم کنار تو نشسته ببین داره دست نوازش روی سرت میکشه .می دونی چرا ؟ می دونی از کجا فهمیدم ؟ یه نگاه به دل خودت بنداز !می خواد واسه خدا جون بده .اگه اسمشو به زبون نیاوردی  مهم نیس  خدا روح تو رو درک کرده .خدا داره دل تو رو می بوسه آخه به مخلوق خودش افتخار می کنه .

امشب  احساس می کنی که برای اولین باره که تنها نیستی .امشب اولین باره که  حس می کنی خدا همه ی غمارو از روی دل کوچیکت برداشته . بگو که دوسش داری، شکرش کن برای همه ی اون چیزایی که به تو داده. تو باید این عشقو عاشقونه بپرستی . خدا همیشه از نامه های سربسته ی تو هم باخبره .  اگه قلبت آزرده خاطر شده خدا خبر داره . می دونه که خراب خدایی و برای این خراب شدن زحمت کشیدی و از لذتهای دروغی گذشتی .می دونه که دوست داری لحظه هات بوی خدا بده .می دونه ساعتها تو کوچه دلت با کسی نجوا می کردی که فقط اسمشو نمی دونستی میدونه که حاضری به خاطرش هر کاری بکنی .می دونه شبهایی رو که گونه هات تر و خشک می شدن و هیشکی جز خودش خبر نداشت . 

 خدا می دونه هر اون چیزی رو که هیچ کس نمیدونه .  دونستن خدا مهمه . خدا خیلی بزرگ و مهربونه و اگه یه وقت دیر جواب ما رو می ده این به این معنا نیس که خدا صدای ما رو نمی فهمه. خدا دوستمون داره .اگر هم دیر جوابمونو می ده به این خاطره که خدا صدای بنده های خوبشو عاشقونه دوس داره . چون خدا تنهاست . می خواد بنده هاش با اون درد دل کنن .  با خدا گریه کن .اشک بریز . همیشه اینو بدون" ممکنه کسی روکه با اون خندیدی رو از یاد ببری اما هیچ وقت نمی تونی کسی رو از یاد ببری که با اون گریه کردی" . 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت |

سلام دوستان عزیزم .

امروز میخوام افشاگری کنم . یه افشاگری خیلی بزرگ .

خوب ماجرا از این قرار بود که : از روزی که ایوانسنس عزیزم اسمش اومد تو وبلاگ من - خیلی از دوستان پرسیدند این ایوانسنس عزیزم کیه - به عبارتی حس کنجکاوی یا همون فضولی همه گل کرده بود تا ایوانسنس منو کشفش کنند ولی مگه ایوان خودشو معرفی میکرد .... نه نه نه ... اشتباه نکنید - ایوانسنس من بچه خیلی خوبیه - خیلی گل و مهربونه ولی مشکل اینجاست که خیلی خجالتیه ( آخی بمیرم براش - اینقدر خجالتیه ) و در راستای همین حاضر نبود خودشو معرفی کنه تا اینکه بالاخره متوجه شدیم اگر ایوانسنس را معرفی نکنیم آمار کسانی که از شدت فضولی از حالت عمودی به افقی تبدیل میشن بالا میره واسه همین امروز اومدم تا ایوانسنس را معرفی کنم - فقط قبلش بهتون هشدار میدم که کسی ناراحت و عصبی نشه و حتما" کنار دستتون یه نفر دیگه باشه تا بتونید خشم خودتونو سرش خالی کنید.

خوب خوب خوب : ایوانسنس عزیز من کسی نیست جز همان لارس بزرگ .

نه نه اشتباه نکردید چشماتون درست دید - ایوانسنس عزیز من همون لارس بزرگه. فکر کنم حالا خیال همه راحت شد .

ایوانسنس عزیزم ( لارس بزرگ ) خیلی دوستت دارم .

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com