تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

سلام .این دفعه میخوام یه چیز دیگه بگم . یه چیزی جدای از بقیه ی حرفها . یه چیزی مثل ... مثل ... نمیدونم مثل چی ... ولی ... دلم خیلی گرفته . بد جور .یه دلتنگی از اون ابدی هاش . از اونایی که میسوزونه و نابود میکنه ... از اونایی که ...

 

کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پس بزنم جای خودم داد بزنم

این شعر را نوشتم تا بگم ... بگم ... دیگه خسته شدم از نقش بازی کردن ... نقش آدم های شاد را ... یه نقاب گذاشتیم جلو صورتمون و همه چیزو پنهون میکنیم . آخه چرا ؟؟؟ مگه یه آدم چقدر تحمل داره ؟؟؟ چقدر ؟؟؟ من , تو , اون , همه , حتی کلاغا , حتی قناری های توی قفس , حتی ...

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد

که : زهر مار

بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک
از روی گونه هاش چکید
قطره اشک

لابه لای پرای سیاه
گم شد و رفت
یه تیکه سنگ
از تو حیاط یه خونه
اومد و اومد
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه افتاد رو زمین
یه صدا اومد
:
اون کلاغ زشتو ببین ..
کلاغه چشاش تار شده بود
همه جا ها رو سیا میدید
عین خودش
زشت و سیاه و خط خطی

کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ

دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس

بچه هاشو گرفته بود
کلاغه هم دلی داشت
همدم و همدلی داشت
کلاغه هم عاشق بود
کلاغ سیاه پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی

واسه خودش کسی بود
کی از دل کلاغه با خبر بود ؟
کی حالشو می فهمید
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی

 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت |

باد سرد خزانی گلبرگ های گل مریم را به آهستگی تکان می داد. مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد خزانی به گوش بلبل شیدا , آن عاشق مهجور فرستاد .

پرنده ی زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود , جسم نحیف و بی رمقش را به مریم رساند و ناله و زاری آغاز کرد . ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است ؟؟

من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟؟ بیچاره گل مریم , شبنم خزانی را از دیده فرو بارید , و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت و گفت : هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت ببری .

دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پر پشت , در حالیکه از شدت تاثر , چین و چروک صورتش دو چندان شده بود , زمزمه کنان پیش آمد و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابر دیدگان دریده و اشک آلود عاشق , بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد: عمر تو با سپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم و از معشوقت جدا می کنم و به کسی که می خواهد تو را به دخترک زیبا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم میکنم .

باغبان دسته گل مریم را به من داد . ولی هنوز در فراق بلبل , شبنم های خزانی از چهره ی گل بر دستهای من چکید و مرا به یاد اشک های گرمی که شبی او از دیدگان زیبایش افشانده بود , می افکند .

نگاهی به گلستان کردم , باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چاله ی کوچکی بود و با خود می گفت :

ای بلبل زیبا , ای عاشق بیچاره , تو نیز در دل خاک سرد , مانند هزاران عاشق ناکام دیگر , به خواب ابدی فرو رفتی ...

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com