تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
سلام به همه . من مردونیوس هستم نویسنده ی جدید این وبلاگ .

میخوایم ما ( یعنی من و سحر ) این وبلاگو شاد تر کنیم . لطفا نظرتونو در

این مورد به ما بگین . ممنون .  

-----------------------------------------------------------

 

افتاده ؟ ( عجب سوال ضایعی ! ) Googleتا حالا گذرتون به 

تا حالا گوگل اعصابتونو ریز کرده ؟!

یه بار همین گوگل اعصابمو کرد تو شیشه ! یه آبم روش !!!!

دنبال یه مطلب میگشتم درباره ی پنگوئن ( این موجود دوست                داشتنی ... !)    اما ...

 

توی جستجوی گوگل کلمه ی پنگوئن را حک کردم ! اما چشمتون روز    بدرد نخور نبینه !!!  تموم چیزای دنیا از جاندار و غیر جاندار و کهکشانها و انسانهای اولیه و ثانویه و دنیای کامپیوتر و دانلود جدید ترین           ترانه ها و .... .... .... ....  بُلبرینگ ماشین! و سنگ توالت! و  عروسک بافتنی! و ... ... پیدا میشد بجز یه مقاله درباره ی پنگوئن !

 

 

بعد از کُشتن خود ، تو گوگل یه سایت پیدا کردم که اینجوری نوشته شده        بود : ( تمام چیزها در مورد پنگوئن . ) با خوشحالی زاید الوصف کلیک کردم . با خودم گفتم اگه گوگل بعضی وقتها حال آدم رو میگیره ، بعضی وقتها یه حالی هم میده ! الان یه مطلب توپ میاد !

 

منتظر می مانم ، همچنان منتظر می مانم . ( چیکار کنم ؟ این سایت دیر بالا  میاد !!! )  وقتی اومد بگو اون بالا چی نوشته شده   بود ؟!

 

 

به قالب ساز پنگوئن خوش آمدید !!!!!!!!!!!!!!

( تا اینجا که اومدیم نظرتون چیه قالب وبلاگ رو عوض کنیم ؟؟)

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت |

سلام میکنم به تموم عزیزانی که من و دلتنگی های ابدی منوتنها نگذاشتند .

میخوام این دفعه یه جور دیگه بنویسم , یه جور متفاوت , نمی دونم تا چه حد موفق میشم ولی سعی خودمو میکنم واسه شروع کار میخوام از دوستان عزیزم تشکر کنم .

از داداش محسن عزیزم که هیچ وقت تنهام نگذاشت حتی توی بدترین شرایط , داداشی جون خیلی اذیتت کردم , منو به خاطر همه ی اذیت ها و بدی هایی که بهت کردم ببخش , داداش محسن خیلی دوست دارم .

از شاهین عزیزم تشکر میکنم و براش آرزوی موفقیت روز افزون میکنم . شاهین جان هههههههههههه ...

از داداش ذبیح عزیزم که با راهنمایی های خوبش خیلی بهم کمک کرد . خوشحالم که یک داداش عزیز دیگه دارم . داداش ذبیح خیلی دوست دارم .

از سعید عزیز تشکر میکنم که بهم اینقدر لطف داره و براش آرزومیکنم لحظات خوش و شادی داشته باشه .

از کسری عزیزم تشکر میکنم که خیلی گله , کسری جان همیشه شاد و پیروز باشی.

از حنانه ی عزیزم تشکر میکنم , حنانه جون خیلی دوست دارم .شاد باشی .

از نرسیس عزیزم تشکر میکنم , موفق باشی عزیزم .

از معلوم عزیزم بی نهایت تشکر میکنم به خاطر تموم زحمت هایی که برام کشید . اطلسم تا آخر عمرم مدیونت هستم . خیلی دوست دارم .

از هیوای عزیزم تشکر میکنم به خاطر لطفی که بهم داشت و خودشم میدونه . هیوا جان موفق باشی عزیزم .

از مردونیوس عزیز تشکر میکنم , ولی مردونیوس جان تو که اول راه جا زدی !! در هر صورت امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی .

.....

و از تمام عزیزانی که فراموش کردم اسمشونو بنویسم , فقط یه چیز یادتون باشه : اینجا فقط یه سایته و این هم فقط یه صفحه , مهم اینکه همتون توی قلبم جا دارید و برام عزیز هستید . صمیمانه ازتون تشکر میکنم و بازم ازتون خواهش میکنم که منو تنها نزارید ...

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم ...

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت |

چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی , دوخته بودم .

جاده ایی که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ

جاده ایی که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود .

امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم , دیروز به یادم می آید .

دیروزی که زمزمه ی کوچ سر دادی و رفتی . من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختی ها رها کردی و رفتی .

راستی یادت هست چگونه رفتی ؟؟؟ و چرا رفتی ؟؟؟ مگر من چه کرده بودم ؟؟؟ آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره ی عشقت , گدا گونه به خانه ات روی آورده بودم , چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم .

ولی افسوس !! در به رویم نگشودی .خدایا مگر من چه کرده ام که اینگونه از دست او دنیای دردم ؟؟؟

من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم .

من که شهره ی شهرشدم , ولی تو حتی مرا ندیدی .

من که با هر ناز تو خودم را نیازمندتر می دیدم , من که زندگی را با تو می خواستم , فقط با تو ...

پس چرا رفتی ؟؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی ؟؟؟

تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی , این است که , چرا آنگونه , ناگهان و غریب و سرد و رویایی !!

تو رو به غروب و من رو به تو ...

تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن !!

تو می رفتی و مرا می کشیدی .

من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید , خورشیدی که رو به غروب بود .

ناگهان از دستم رها شدی , یا دستانم از تو رها شد .

به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید ...

من اشک می ریختم که برگردی , تو می خندیدی به من که برگردم ؟؟

من می سوختم و تو می سوزاندی .

من پریشان و پر از درد, تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی .

چهره ات هنگام رفتن یادم هست , لب هایت خندان بود , سینه ات مالامال از غرور ...

قلبت از سنگ و آوازخوان و شادان می رفتی و می رفتی ...

من زانو زده تسلیم عشق شدم , سرنوشت را باختم و دست هایم را از سوی تو باز ستاندم ...

دیده به جاده ایی دوخته بودم که خورشید می رفت ...

آغازش من بودم و پایانش خورشسید ارغوانی رنگ , و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود .

تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده , همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!!

جویباران به حمایت درختان نمی شتافتند تا شاهد بردن برگهای نیمه جان به گورستان مرداب نباشند .

چشم شقاشق ها نگران شکفتن گلها بود تا مبادا توسن تگرگ درمسیر ذهن آنها بتازد و فصل طلایی هم آغوشی را به حصار تنگ خاموشی بدل سازد .

بهار آمد تا پرندگان تبعیدی به دیار خویش باز گردند ودر فراز طلیعه ی روز زندگی دوباره را آغاز نمایند .

تو همیشه با منی مثل نفس , و مثل سایه پابه پای قدم هایم مثل گوشواره به گوش بادبادک ها ...

وقتی که هستی تا آخر فصل زمستان بدون چتر در باران می روم و بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یاد تو رنگ میزنم .

شعرا می گویند هر تار موی تو به اندازه ی یک قصیده است .

طفلکی , شانه بسر شب کور شد , بس که در شب سفر کرد , وقتی که نیستی انگار زمستان است و چترم را در باران گم کرده ام .

وقتی که نیستی , جدول متقاطع تنهایی ام را با گریه و آه و درد پر می کنم و برای همیشه چشمانم را با گیاه باران پیوند می زنم .

وقتی که نیستی گریه را بهانه می کنم و با حنجره ایی خون آلود فریاد می زنم .

با اولین ملامت تو درد من آغاز می شود .

ای دشت سوخته ی من : بمیرم برای تو ,

که در حریر اندیشه ات سراب تجلی نمود ...

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com