|
به شب نگاه کن پنجه در سیمهای ساز عشق ناگریز مینوازد از درد و در ترانه ی بغض من میشکند
نگاه کن به تبلور باران که به سوگ مینشیند در شبستان اشک خویش و ترانه ای که در گلو شکسته است نگاه کن به یادگاری چشمانت که بر گلوگاه چلچله ها آویخته ای بغض جاودانه ای از جنس درد زجه های پنهانی سرد... و هر صبح بغضی که پنهان میشود پشت خنده های دروغین تلخ چه کسی نشانی قلبم را به اندوه داده است؟چه کسی گلهای باغچه را شکسته است؟ من خودم را گم کرده ام...چه کسی روح من را با خویش برده است؟ دیشب کابوس میدیدم از جنس بیداری در تنگنای کوچه ای که به بن بست میرسید...من و حضور گرم تو ناگهان اما... تو از کجا گریختی؟فریاد کشیدم با تمام عشق نامت را..سروها قیام کردند..لاله ها یکصدا با من فریاد کشیدند ...شقایق اما...شقایق اما شکست...شکست... کابوس تعبیر شد...جهان کوچک من بیصبرانه در انتظار ..تو اما چه آرام رفتی و هرگز نیامدی ... روح سرگردان من در جستجوی تو میکاود کوچه پس کوچه های بی کسی را ...آیا کسی روح گمشده ام را از کوچه پس کوچه های بی کسی بیرون خواهد کشید؟ تو رفتی و من خودم را گم کرده ام ...روی رفتنت دیگر علامت ممنوع نمیزنم ..هر کجا که میروی به سلامت. روح من را اما به دنبال خویش مکشان ...من خودم را گم کرده ام.من را به من بازگردان... با اینه برابر ایستادم...خیره بر آن به دنبال خویش میگشتم
هرچه بیشتر میگذشت بیشتر با آینه بیگانه میشدم در جستجوی خویش نقشی...هاله ای..سایه ای حتی از من نیافتم کسی پرسید کیست در آینه برابر با تو ایستاده؟این چنین بیگانه به تو مینگرد؟ در خویش شکستم ...و نام تو بر لبانم جاری شد در ناباوری این حقیقت تلخ دستان بزرگ درد دنیای کوچکم را در آغوش کشید و کابوس رفتنت دگر باره برایم تکرار شد آینه را شکستم...هزار تکه شد برابر با هزارآینه به دنبال خویش میگشتم در هر تکه اما تو بارها و بارها تکرار شدی و از من اثری نبود سردی خون سکوت خاموشم را در هم شکست قطره های سرخ با من سخن میگفتند... به یاد آوردم که روزی قلبم را و دگر روز وجودم را به تو بخشیده ام و امروز چه ابلهانه به دنبال خویش میگردم.. وقتی که من در تو فنا شده ام و تو برایم گور کندی لای برگهای زرد فراموشی از خود میپرسم من کیستم ؟ کسی آرام زمزمه میکند...فنا شده ای که از یاد میرود... | |





