تبليغاتX
دلم برات تنگ شده

دل من ديرزماني ايست که مي پندارد "دوستي" نيز گلي است مثل نيلوفرو ناز ساقه ترد و لطيفي دارد. بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد. در زميني که ضمير من و توست، از نخستين ديدار، هرسخن، هررفتار دانه هايي است که مي افشانيم ، برگ و باري است که مي رويانيم آب و خورشيد و نسيمش مهر است گر بدانگونه که بايست به بار آيد زندگي رابه دل انگيزترين چهره بيارايد زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا درآن دوست نباشد همه درها بسته است. درضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد کرد رنج مي بايد برد دوست مي بايد داشت

انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.

مي خوام از باغ بزرگ آسموني

سبدي پر از ستاره بردارم

واسه اينكه تن تو زخمي نشه

رختي از مخمل ابرا بيارم

دوست دارم هزار هزار ستاره ي دنباله دار

شبي كه عروس ميشم ، تور سپيد من باشه

چه قشنگه كه آدم خوابهاي خوب خوب ببينه

كاشكي كه زندگي هميشه مثل حرف زدن باشه

بيا چشم بسته به اون دنيا بريم

بيا از پله ي ابر بالا بريم

يه روز از جاده ي شيرين افق

بيا تا شهر فرشته ها بريم

بيا با فرشته ها ، آدمها را نگاه كنيم

براي تنهاييشون ، گريه و دلسوزي كنيم

وقتي خورشيد و از دروازه بيرون ميكنه

بيا رو مخمل شب ، خورشيدو گلدوزي كنيم

اگه خوابم نباشه دق مي كنم

اگه سرابم نباشه دق مي كنم

 
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت |

ديوانهء نگاهت نيستم!
اما اگر چشمانم را تنها بگذاري چون شب مي شوم، شبي که ابرها مهتابش را دزديده اند .
ديوانهء لبخندت نيستم !
اما اگر نخندي گل عشقي که خودت در قلبم کاشتي و اکنون غنچه کرده است هرگز شکفت و هميشه بي بهار خواهد ماند . نخواهد
ديوانهء صدايت نيستم !
اما اگر با من سخن نگويي ميان سکوت آنقدر غوطه خواهم خورد تا تمام شعرهايم مردگي سروده شود. بي صدا و در
ديوانه ات نيستم !
اما اگر نباشي همه چيز از من خواهد رفت، عشق، احساس، بودن، بهار، زيستن

مرا درياب
امروز مرا درياب نه فرداي ديروز
اي بي موج ترين دريا مرا درياب
به خاطر تهي ترين فرياد
به خاطر تهي ترين هيچ از پوچ
به يک نيم نگاه مات
مرا درياب در شبي باراني
در غروبي از مهتاب
در کنار يک غزل از حافظ به حرمت شاخه نبات
به خاطر يک شاخه گل ياس
به خاطر يک مسافر از جنس خاک
به خاطر شاپرکي ساده که به احساس عطر گل زاده
به خاطر شقايق ترين تنها
مرا درياب
به خاطر خاکستر پروانه اي که در غم قطرات شمع از هجران سوخته


نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد.بهش گفتم:کمک نمی خوای؟گفت:نه.گفتم:خسته می شی بزار خوب کمکت کنم دیگه.گفت:نه خودم جمع می کنم. گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟نگاه معنی داری کرد و گفت:قلبم.این تیکه های قلب منه که شکسته.خودم باید جمعش کنم.بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش.می خوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته شده خوب شه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو خیلی دوست داره
تیکه های شکسته ی قلبش را جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد.و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم.دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟انگاری فهمید تو دلم چی گفتم.برگشت و گفت:دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود.گفت و این بار رفت سمت دریا...
سهمش از تنهایی اش دریایی بود که رازدارش بود ...

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com