تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
سلام دوستان عزیزم . یه مدتی نبودم - الانم که اومدم فقط واسه خدافظی اومدم - امیدوارم همیشه خوش باشید . دلتنگی های منم فراموش میشه مثل الان که فراموش شده است . دیگه از اون دوستای قدیمی هم خبری نیست . بای

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
+ نوشته شده توسط larse در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت |
ای خدااااااااا!!!

من یه مدت کوتاه نبودما ببین این لارس چه حالی به وبلاگم داده...

در مورد این آپ آخر منم میگم لابد روز خوبی میشه که

لارس نوشته

اما بعد از مدت ها که اومدم یه شعر دارم که میخوام اینجا واستون

بنویسم:

ضیافت عشق را عشق است

            که جام میگرداند

 و خائنان را

که(دشنه در دیس) می نهند

مردانی آنگونه کال

      که گرفتگی خورشید را

        تقسیم کننده اند

 بلوا... بلوای جنون است

که آسمان بی تفاوت

     یخ بستن سر تا پای زمین را

    به خنده نشسته است

  اکنون

غوغای جنون است

کوهها خشکشان زد

 و اقیانوس ها

جا خیس کردند....

غوغای جنون است 

و جهان

   جدی جدی

   به سمت ویرانی میرود

اما هنوز

        زاهد های پیر

   در گوشه عزلت خویش

 آرزوی شهادت شیطان را

   در خمیازه های بلند

     مکرر میخواستند

.

.

.

و من برای هیچ

 به روی خودم شمشیر کشیدم

    و مسجد

به زانو در آمد

     و پیغمبران

کلاس اکابر  خویش را

       تخته نمودند!

    حالا که هیچ چیز

         ما را آدم نکرد

 مارش

مارکس و لنین

دیوانه ام میکنند

        جدال

    هنوز برای جنون است

    و در میان این همه(ایسم)

       آسم غوغا میکند....

             

 

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت |
۱. اول صبح : من که خوابم معمولا. فکر کنین که صبح اول وقت ساعت ۵ برپا زدم و رفتم

ترمینال! تیریپ یه دست مشکی. به سبک متالیکایی

۲.یه نتیجه گیری فلسفی:من سحر رو توی ترمینال دیدم و بعد فهمیدم که یا من خیلی ازش گنده

ترم یا اون خیلی از من ریزه تره(بابا فیلسوف)

۳. ضایعات:رفتیم که یه دوست مشترک رو ببینیم اما نبود...و بد تر اینکه خیابونا پر گشت

ارشاد بود(ما هم که مسلمون)

۴.خیابون گردی: دوتایی نصف خیابونای تهران رو پیاده گز فرمودیم و به هم ثابت کردیم که

پاهای جفتمون در حد لا لیگا قدرتمنده!!!!

۵.اشتراکات:رفتیم  رودهن که سحر دو تا دوست مشترکمونو ببینه(بابام و جاوید) با جاوید که

صلح دارن(منم که راست میگم جون عمم!)فقط چشمای هم رو در آوردن! و بابام: که وقتی

همدیگه رو دیدن دنیا گل و بلبل شد....

۶. نتیجه گیری تیز هوشانه:سحر با پله برقی مشکل داره. تا میرفت روش تلپی می افتاد((به جون

خودم))تازه اون وقت خودش تکی بود (ادامه در پارت بعدی...)

۷.و حساب کنین که یه خرس هم واسه نامبرده خریداری شد هم هیکل خودش (در راستای پله

برقی فکر کنین!!!)

۸. چتر بازی: ناهار رو چتر بابام شدیم مث مرد!

۹. آخراش: به تمام اینا اضافه کنین قهوه های محشر سپید و سیاه و ساندویچش و خیابونگردی

با یه خرس رو تا شب ....روز خوبی میشه نه؟؟؟

+ نوشته شده توسط larse در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت |
سلام....

بچه ها انگار باید یه مدتی منو تو این وبلاگ تحمل کنین چون صاحاب اصلی این وبلاگ که

سحر خودمون باشه بخاطر انبوه کارا و درسایی که ریخته سرش خیلی کم وقت میکنه بیاد

نت و وبلاگش رو به روز کنه

پس:

با لارس بزرگ همراه باشید

+ نوشته شده توسط larse در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت |
سلام - من اومدم - نمیدونم آخرین بار کی اومدم نت و کی آپ کردم - الان خیر سرم نی ریز شیراز هستم - شهری که توش امکانات بیداد میکنه - فکر نید تاسی های اینجا ۷ نفره است - این دیگه اوج پیشرفته - تعجب نکنید براتون توضیح میدم : راننده یک نفر - دو نفر جلو و متاسفانه ۴ نفرم عین .... مجبورن ردیف عقب بشینن . در راستای پیشرفته بودن  اتوبوس موجود نیست - کل مساحت شهر زیبای نی ریز را میتوان در عرض ۲ دقیقه گشت زد . وای فکر کنید آخر پیشرفتند .

دلم بدجور گرفتس - ترجیح میدم شاملو بنویسم براتون و بعدشم برم بمیرم تا یه مدت دیگه که شاید آفتابی بشم و بیام نت و اعلام زنده بودن بکنم .

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
حق با چارلی چاپلین بود....شکستم قبل از اینکه بالی بگیرم

از همین حالا خوب میدانم که دیگر بالی در کار نیست ... شاید

بهتر است پاهای شکسته ام را برای دوباره قدم زدن گچ بگیرم

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
یه مدته هوای دلم بدجوری گرفتس... این نوشته مال این حالو هواس تقدیم به شما:

این منم

پسری که شعرهایش را

پشت کیلومترها فاصله

توی چار دیواری اتاقی که هرگز نبود

پنهان میکند

من /تورا

بیت بیت عا شق شدم.عاشق غزلی مثل این:

...

وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست

 

حتی ردیف پر هیجان هم شبیه توست

 

من بغض دردهای تورا گریه می شوم

 

حالا بگو چطور ... امان هم شبیه توست

 

دارد تمام بغض غزل / های / های من

 

1 – " یک مخمل جدید..." که آن هم شبیه توست

 

وقتی که چشم های تو را خیره می شوم

 

حس می کنم زمین و زمان هم شبیه توست

 

آ رامشی عجیب دلم را گرفته است

 

از من نشان نخواه ، نشان هم شبیه توست ...

 

اصلا تمام آنچه سرودم برای تو

 

وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست

 

1 – " یک آدم جدید ... مرا زنگ می زند

بر شانه های مضطربم چنگ می زند

 

+ نوشته شده توسط larse در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت |

سلام دوستان عزیزم . آپ قبلی به خاطر یه سری مسائل حذف شد . از همه ی دوستانی که برام کامنت گذاشته بودند تشکر میکنم - همین طور از کامنت های خصوصی . اینم یه شعر ازاحمد شاملو - این بهتر به روحیات من میخوره تا طنز نوشتن .

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

1www.gisha.sub.ir (42).jpg

 تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
 تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
 دست در حسرت سنگ
 سنگ در آرزوی پرواز است


www.gisha.sub.ir (1).jpg

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت |
عرض به حضورتون که چون اون نوشته قبلی سحر بد جوری رو مخ بود من حالا

میخوام یه خاطره بنویسم... و برا این تو وب سحر مینویسم که به اونم یه جورایی

ربط داره:

اوایل پاییز پارسال بود که هر وقت منو سحر با هم حرف میزدیم سحر از یکی

به اسم حسام((اگه درست یادم باشه))حرف میزد که معلوم نبود تلفن همراه سحر رو

از کجا گیر آورده و شدیدا در تلاشه که مخ سحر رو بزنه!خلاصه اونقدر کنه

شد که من مجبور شدم قاطی کنم!یه بار که سحر زنگ زد گفتم به این آقا حسام بگو

داری میای تهران و قرار بذار که ببینیش.خلاصه سحر برا یارو خالی بست که من

اومدم تهران و میخوام ببینمت.از طرفی هم شماره عرفان((یکی از شاگردای من))

رو داد بهش که این شماره دختر خاله منه و من با این باهات در تماس باشم.و من

هم گوشی عرفان رو گرفتم دستم!!!!و با این حسام از طرف سحر قرار گذاشتم که

بریم همدیگه رو ببینیم.روزی که قرار بود من برم تهران زنگ زدم به شکوفه که

از مدرسه که اومدی به بابات بگو با من داری میای تهران وتیز بیا که کار داریم.

با حسام قرار گذاشتم تو مترو میرداماد... وقتی که ما رسیدیم اونجا(با یه کم تاخیر)

دیدیم که این جناب وایساده با کلی قرو اطوار و یه دسته گل((بنده خدا!))بهش

اس ام اس دادم که من نیم ساعت دیگه میرسم.با شکوفه رفتیم دو تا قهوه خوردیم

و من شکوفه رو جای سحر فرستادم سراغ حسام.گفتم مث بچه آدم میری مخش

رو تیلیت میکنی و میرین تو کوچه پس کوچه های میرداماد تا منم بیام.شکوفه رفت

سراغش رو یه کم حرف زدن و بعد هم حسام دست شکوفه رو گرفت و راه افتادن

شکوفه هم که خدا بده برکت آنچنان لاوی برا حسام ترکوند که بیا و ببینو بعد

کلی راه رفتن رسیدن اونجایی که من میخواستم ...یه جای خلوت و دنج و بدون

دررو.حالا نوبت من بود!رفتم جلو به حسام گفتم:مرتیکه ی...........((بی ادبی

بود که بخوام بنویسم چی جای نقطه چینا گفتم))حالا دیگه آویزون آبجی ما میشی؟

حسام گیج به شکوفه نگاه کردو گفت:سحر این داداشته؟شکوفه هم پررو گفت: این

داداش سحره ... من شکوفه هستم!حسام بریده بود.گفتم:یا مث بچه آدم راتو

میکشی میری جلو خونتون بازی میکنی با من میدونم و تو!اومد کم نیاره گفت:و

اگه بیخیال نشم؟هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که.... بومممممممممممممم

یهو یه لگد اساسی خورد تو صورتش!شکوفه وایساد یه کنار به تماشا.و این پسره

هم که گیر بد آدمی افتاده بود هی داد میزد و من با مشت و لگد از سر و صورتش

پذیرایی میکردم((جاتون خالی که ببینین))خلاصه آنچنان کتکی خورد که نمیتونست

رو پاش وایسه سرش داد کشیدم که بلند شو کارت دارم!به یه زحمتی پاشد دوباره داد

زدم که حالا منو نگاه کن...تا نگاهش اومد تو صورتم یه مشت دیگه زدم وسط

دماغش که پخش زمین شد!!!و با شکوفه راهمون رو کشیدیم رفتیم که ناهار رو

یه جا بخوریم((زیادی فعالیت کرده بودم گشنم بودخوب))و بعدش هم مث دو تا

بچه خوب اومدیم خونه....

البته من بچه خوبیم ولی وقتی پا روی دمم میذارن دیگه این میشه که خوندین

ای بابا!!!!

+ نوشته شده توسط larse در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM


www.GHASRE20.blogfa.com